سه ترانه از اوزی
از آلبوم" پارس کُن به سوی ماه 1983 "
ترجمه : مسعود حسن زاده

درانتظار تاریکی
درانتظار تاریکی
هیچ کس نمی بیند
با سکوت کرشدن را
هیچ کس نمیشنود
(من در انتظار تاریکی هستم)
بازی با آتش
آنان فقط فریاد میزنند
آنگاه که آتش میگیرند
بیرون از روشنایی
آیا هیچ کس نیاموخته است؟
میدانم که چه خواهند یافت
آیادرخاطرشان است
که چه میخواهند ببینند؟
مرا ازروشنایی برهان
اینجا شب فرامیرسد
ومن همچنان
درانتظار تاریکی
خواهم ماند
به من وعدهء تولدی دوباره بده
وپس از آن جدایم کن اززهدان
آزادی ام را به من بده
وبعدن دریک گور زندانی ام کن
(من منتظر تاریکی هستم)
توباید باور کنی،
توباید باور کنی که این حقیقت است
(من متتظر تاریکی هستم)
تنها،
نمیتوانم تصور کنم
که چرا ظلمت اینهمه افراطی ست
چه کسی پاسخ ها را می داند؟
دوست است یادشمن؟
ازمن نپرس
اینجا چیزهای است که توفهمیده نمیتوانی
پارس کُن به سوی ماه
نفیر ها سکوت را میشکنند
بیدار شدن از شب مرگ
عطش انتقام شعله ور میشود
اوبرای کشتن نور
بازگشته است
وزمانی خواهد یافت
آنی را که درجستجویش است
گوش بده به هراس و
اورا خواهی شنید
پارس کن به سوی ماه
پارس کن به سوی ماه
سال های وامانده درعذاب،
درگوری گمنام
به خاک سپرده شدند
اکنون اوبرمیخیزد
معجزتی می خواهد
تاآن چیز های را که زشتی دنبال شان میگردد
پاسداری کند
گوش بده به هراس و
اورا خواهی شنید
پارس کن به سوی ماه
پارس کن به سوی ماه
آنان نفرین نمودند
وشرمگنانه
به خاک سپردند اورا
وپنداشتند روح لایزالش
به دوزخی تهی و سوزان رفته است
روح نامقد سش
اما اکنون
او بازگشته است تا خطا ی شان را
ثابت کند
(اوه نه!)
عزاداری درسایه ها
زیستن درسحری مهتابی
او بهشت خودرا
خواهد جُست
فوران میکنداو
ازدهانه دوزخ
وزمانی خواهد یافت
آنی را که درجستجویش است
گوش بده به هراس و
اورا خواهی شنید
پارس کن به سوی ماه
پارس کن به سوی ماه
تومتفاوت نیستی
چه مدت میتوانی پایین نگهم داری؟
تا اینکه در قلبت به واقعیت برسی؟
اگربرای انتقاد کردن برگزیده ای
دشمنانت را برگزیده ای
تمام آنچه را که میگویم وانجام میدهم
همیشه درمقابل چشمانت
اشتباه استند
بگو
آیا من به جامعه ای بیمار تعلق دارم؟
تو با من فرقی نداری
توبا من فرقی نداری
متفاوت ازمن نیستی
به عوض اینکه به من نگاه میکنی،
به خود بنگر
با تهمتی درچشمانت
میخواهی به صلیبم بکشی
بخاطر کفرگویی هایم
پنهان میکنی گناهانت را درپس شکوهی از دروغ ها
بگو من ازکجا هستی یافتم؟
اگر میپنداری که خالی ازگناه استی
سنگ را بنا مینهی
زنده گی من در راهی میگذرد
که برگزیده ام
تومیگویی
می شد عذر بخواهم
آیااین همان حسد نیست درچشمانت؟
انعکاس حسد؟
حقیقت را بگو
ومن
جرم خویش را
می پذیرم
اگر میخواستی بدانی
اما آیااین همان خون است
که دردستانت است
از دموکراسی ات؟