نقدادبی رادیکال و...
درشماره آخر "ادامه از صفحه قبل"نوشته ای با عنوان "پیرامون نوشتن افغانی" به جاپ رسیده است که درآن نگارنده از موضعی مختلط ابتدا سعی درتمسخر نمودن جوانان حلقات ادبی هرات وبعدن نقدنوشته من رادارد.
این مطلب نه به دفاع از مقاله" نانوشتن افغانی "،ونه به دفاع از آفرینشگرانی که درهرات اقدام به کار درزمینه ادبیات می نمایند، بلکه بمنظور روشن شدن پارهء ابهامات وغلط فهمی ها ی که نگارندهء "پیرامون نوشتن افغانی" با ذوق زده گی آنها را پشتوانهء نوشتهء خود قرار داده است. نگاشته شده است . البته به اضافهء این، آنچه درپی میاید حاوی نظرات من پیرامون گسترهء که نقد رادیکال درآن حضور میابد نیز میباشد.
1
مقداری زیادی از فاکت های نوشته ای درباب نوشته ای دیگر از درون متن اولی استخراج میگردد. بخش دوم این نوشته ای درباب نوشته ای دیگر به عناصر غایب درمتن اولی اشاره دارند. ودربخش سوم بنا به غرض ودانش نگارندهء ثانوی ، از مقایسه فرضیه ها وفاکت های مطرح شده نتیجه گیری دلخواه صورت میگیرد. شاید این نبشته هم بعنوان نوشته ای برنوشته ای درباب نوشته ای دیگر درین فرضیه جای بگیرد. وشاید هم تنها به بخش های ازین فرضیه تماس داشته باشد. اما تمامی این بازی ی نوشتن، درآخرین کلام به تقدیری ابدی (حضور درکلمات وخلق معانی احتمالی) میرسد. این حضور درکلمات زمانی به کلیشه ای غیر قابل تحمل بدل میگردد که بازی شکل داده شده بر قوانین از پیش تعیین شده استوار باشد. که با نفس نوشتن بعنوان رها شدن درتضاد است.
متافزیک کشف عناصر غایب در متن وخاصیت فرارونده گی آن ، یکی از بهترین موقعیت هارا برای نقد فراهم میاورد. درین بستار، موقعیت نقد، موقعیتی رادیکال وهمواره فرارونده است. که زمینه خوانش های مکرر ومتعدد را فراهم میاورد. نقد غیر رادیکال واصولگرا به آنچه درمتن هست بسنده نموده ودرمواردی محدود به گسترش فاکت های موجو در متن می پردازد.
با این رویکرد، "پیرامون نوشتن افغانی" نمونهء نقد غیر رادیکال است. نقدی که با غلط فهمی درمورد مقولات مطرح شده آغاز گردیده وبا استناد به محتویات متن اولی ومصادره مفاهیم مطرح شده درآن ادامه یافته وبا عصبیت ایدیولوژیک به پایان می رسد. اختیار کردن منظری تلفیقی برای نقد ،باعث خلط مباحث وحوزه های متعدد گردیده است که نگارندهء "پیرامون نوشتن افغانی" توانایی تیوریک برای تبیین این مباحث وحوزه ها را ندارد.
"پیرامون نوشتن افغانی" قبل ازهمه توانایی تفکیک دومقولهء رادیکالیته ادبی وسیاسی را ندارد. برای نگارندهء این نقد، جریان های رادیکال ادبی ،همان جریان های رادیکال سیاسی اروپایی استند که با سیاسی کردن ادبیات آنرا ازدریوزه گی نجات دادند.* قرارگرفتن این غلط فهمی بعنوان پشتوانهء مقالهء "پیرامون نوشتن افغانی"، باعث بروز قضاوت های غیر رادیکال ادبی درمورد فاکت های متن اولیه شده است.
امروزه جریان های رادیکال ادبی به جریان های میگویند که با محور قرار دادن زبان بعنوان عنصر اساسی ادبیات، آفرینش ادبی را وارد فضای باز وچند بُعدی نموده اند تا ازشر قضاوت های جزم اندیشانه سیاسی وایدیولوژیک درامان باشد.
این رادیکالیته ادبی همزمان با نظریات زبان شناسی ویتگنشتاین ودرتقابل بانظرات سوسور بروز نمود. ستراتژی رادیکالیته ی ادبی برعکس قضاوت نگارندهء " پیرامون نوشتن افغانی" ، درتقابل با ابزاری شدن ادبیات توسط جریان های رادیکال سیاسی اروپایی قرار دارد. نسل بیت، بعنوان یکی از جریان های رادیکال ادبی بعد ازجنگ ، یورشی عظیم علیه گونه های سیاسی ادبیات مانند ادبیات توده ای، ادبیات ریالیستیک، ادبیات کارگری، وادبیات انقلابی را براه انداخت.ازمنظر نقد رادیکال بیت، درگونه های ادبیات یادشده هیچ خواست وتفکر انقلابی ادبی وجود نداشته است. وصرفن ابزارهای برای تبلیغ آرمان های سیاسی بوده اند.
اگر به این قضاوت نگارندهء " پیرامون نوشتن افغانی" اعتماد کنیم ،لابُد جریان ادبی که همزمان با بروز احزاب چپ درافغانستان مطرح گردید ؛ به دلیل وابسته بودن به تآویل های دم دستی احزاب آن دوره از تفکرات سیاسی رادیکال غربی هم نوعی جریان ادبی رادیکال بوده است. درحالیکه مطالعهء سرسری یکی از ابیات مثلن بیدل با چارصد سال فاصله زمانی با جریان های به اصطلاح رادیکال، مشخص خواهد کرد که او بمراتب درادبیات واندیشه رادیکال تر از ایشان بوده است.
2
" ادبیات ابهت وکاریزمای گدشته را ازدست داده است*" (نقل به مضمون)
نگارندهء " پیرامون نوشتن افغانی" به وسیلهء مطرح کردن این فرضیه ی مشکوک زمینه را برای نتیجه گیری مطلوب خود فراهم میاورد. مسلم است زمانی که جریان های سیاسی که درافغانستان ادای جریان های رادیکال سیاسی را درمیاوردند شکست خورده وگند شان درآمده است ؛ ادبیات هم ناگزیر کاریزمای گدشته را ازدست میدهد. اما مشکل اساسی اینجاست که درین رویکرد تقلیل گرایانه گونه ای از ادبیات را بعنوان کلیت ادبیات درنظر میگیرد. ادبیاتی که کاریزما را ازدست داده است درحقیقت نه کلیت ادبیات، بلکه جریان های تقلیدی وبی هویت ادبیات سیاست زده ای بوده است که کوچکترین اعتقادی به تغییر ذایقه ادبی مردم نداشته است. چرا که این مخاطب با کمال تاسف هنوز از بیدل وحافظ وخیام لذت می برد.
به همین صورت جریان دیگری که نگارنده " پیرامون نوشتن افغانی" از آن بعنوان ادبیات ناب یاد میکند، اولن درافغانستان وجود خارجی نداشته وثانین تقابل لازم با ادبیات مورد پسند ایشان را بوجود نمی آورد.
شاید نگارنده بدون مطالعه کافی ،با خوانش چند نمونه بی هویت شعر درمجلات، دچار این توهم شده باشد که گویا اینها نمونه های ادبیات نابگرا استند.
استفاده از گنده کلماتی مانند خودبسنده گی ادبیات، ادبیات فارغ از تاثیرات برون متنی، چیزی بیشتر از کلمات نیستند. وهیچ مصداق بیرونی ندارند.قضاوت درمورد طرح نظریه رادیکالیته ی ادبی توسط تعدادی محدوددرافغانستان که من نگارندهء این سطور نیز از معتقدین به آن میباشم، بشدت قبل ازوقت بوده ودرحوصلهء سازوکار تیوریک ونقد ادبی رایج درافغانستان نمیگنجد. بهتر است اگر نقدی درین باب نگاشته میشود با مراجعه به گونه های قابل بحث وآثار دست اول ادبیات رادیکال به این معنی یی که من مطرح مینمایم مراجعه شود.
3
واما درمورد وجه ارتباطی زبان. ونادیده گرفتن آن در ادبیات معاصر،
ترکیب غلط اندازوناکافی ادبیات معاصر، به هیچ وجه توانایی جادادن گونه های متفاوت ادبی یک دوره را درخود ندارد. بنا ءن این قضاوت نادرست خواهد بود که تمامی گونه های ادبی دورهء حاضر منکر وجه ارتباطی زبان استند.
درینجا دو مسله را باید خاطر نشان ساخت.
نخست اینکه مبنا قرار دادن وجه ارتباطی زبان بعنوان محور اصلی مباحث زبان شناسی ومعیار قضاوت درمورد آثار ادبی، دردورهء ما به شدت رویکردی تقلیل گرایانه وضد رادیکال است. چرا که بامطرح شدن نظریات زبان شناسانی مانند ویتگنشتاین، ونظریهء زبان استعاره است وزبان تصویر است ، دیالکتیک زبان شناسی سوسوری که بر جنبه های ارتباطی زبان تاکید مینماید دچار چالشی عظیم گردیده است. از جانب دیگر دریک دورهء گذار درکشور ما با توجه به زیر مجموعه بودن ادبیات وتسلط بلامنازع تنش های سیاسی وقومی بر ادبیات، رادیکال ترین ستراتژی، نجات ادبیات از جنبه های صرفن ارتباطی ومحتوازده گی آن است. این عمل بخوبی زمینه را برای بروز مخاطبی دیگر گونه نیز فراهم میاورد. بگذار با این عمل ، ادبیات عرصه را برای بروز ژانر های دیگر هنری بازنماید واز شکوه اغراق گونهء آن کاسته شود.تا ما هم شاهد تجربه های دیگر درهستی خود باشیم.
دوم اینکه حتا درهمین دوره هم برخلاف نظر نگارندهء " پیرامون نوشتن افغانی" ادبیاتچیانی استند که نظریه ارتباطی زبان برایشان آیت است وبا همین تصور به آفرینش ادبی میپردازند. هرچند اکثریت آنان بشدت بوی کافور میدهند،اما تک وتوکی نیز با باز خوانی مقولهء وجه ارتباطی زبان دست به نوآوری میزنند. ودرفکر ایجاد سویه های تاویلی در درون متنی که اصلن بیانگرا نیست میباشند. اگردرین میان شورشی علیه زبان صورت میگیرد،این شورش علیه زبان ادبی حاضر وتفکر یست که توسط رسمیت ادبی وخرده پادو های فضول آن تبلیغ میگردد.
سخن فرجامین این خواهد بود که!
دورهء ایجاد ادارهء امر به معروف ونهی از منکرات درجوکات نظریات ونقد ادبی به سر رسیده است. این محتسب بازی ها ی شرم آور لایق همان فضاهای شق ورق اکادمیک وشخ بروت های پیشین ونیکتایی قورت داده های امروز است که به فکر هر چیز هستند جز تغییر درحوزه ادبیات