مديريت سکوت

یادداشتی بر دوسیهء علی محقق نسب مدیر مسوول مجلهء حقوق زن

 

 

تبرئة محقق نسب از حکم ارتداد به دليل نوشتن، به همان اندازه که براي جناح برسر اقتدار در قوة قضائيه افغانستان مي تواند ظاهراً غم انگيز و تکاندهنده باشد؛ براي جناح نا متوازن و بي برنامة به اصطلاح روشنفکري اين کشور نيز برخلاف خوش خلقي ها و شادي هاي بعد از اعلان حکم، خنده دار وطنز آميز  است چگونه گي تقابل، رويارويي و ابزار استفاده شده در اين تقابل، و سکوت هاي دوجناح در مورد خطرگاه هاي شان بيشتر از يک نبرد سياسي به يک نمايشنامة طنز شبيه است. گويي محقق نسب نمايش داده شده از تلويزيون با سر تراشيده و دست هاي دربند مي داند که تبرئه میشود و گويي آن روشنفکر برآشفتة برصفحة تلويزيون طلوع نشانه ديگري است براي وانمود کردن واقعيتي حتمي پنداشته شده(فعالیت سیاسی) و گويي آن ملاي حکم دهنده به گفتة خودش با هزار و چهارصد سال سابقه اش بازيي دموکراسي را بهتر از تدوين کننده هاي اين تقابل از حفظ است.

رجزخواني هاي سه آکتور اين نمايش و قيل و قال هاي رسانه ها در نهايت چيزی جز شکل دهي و حفظ سکوتي تاريخ را تمثيل نمي کند. سکوتي براي صدا دادن به حروف بي صدا (Consonant) در معادلة سياسي افغانستان.

ملاهاي قوهء قضائيه با اشراف کامل از خطرگاه هاي روايت سنتي رايج ديني در افغانستان و از جانب ديگر اشراف بر نقش کليدي يي روحانيت سنتي در معادلة قدرت (تيکه داري بي قيدو شرط دين وشریعت) و بالآخره با دانايي در مورد نحوة عملکرد جناح مقابل (جناح روشنفکري) و سازوکار هايش براي مهيج تر کردن اين نمايش، به منظور حفاظت از سکوتي تاريخي سعي مي نمايند صرفاً به شکل دهي بازي کمک کنند تا آنچه را که احقاق حق الله و حق الناس اعلام مي نمايند.

اين ملا مي داند که اگر روشنفکر جناح مقابل را متهم به مطرح نمودن مباحث برون ديني نموده و دفاع از محقق نسب يا سيدحسين مهدوي و علي پيام (دو متهم هفته نامة آفتاب) را با استفاده از منابع برون ديني مانند قوانين حقوق بشري نه حقوق بشر اسلامي، کمک گرفتن از نهاد هاي بين المللي که از ديد وي چيزي جز مشتي کافر بيش نيستند براي تبرئه از اين متهمين، يکسره کفر آميز اعلام نمايد متقابلاً جناح به اصطلاح روشنفکري نيز به بازخواني پروندة روحانيت در تاريخ معاصر افغانستان خواهد پرداخت و نتايج اين بازخواني به صدا در آوردن سکوتي است که روحانيت قبيله گرا براي حفظ آن بهاي گزافي پرداخته است.

اين بازخواني نشان خواهد داد که چگونه طي سي سال اخير ملاهاي تيکه دار شريعت بجاي احياي حق الله و حق الناس مشغول مسامحه با حکام و در نهايت در تلاش حفظ سیاسی خود بوده اند.

از جانب ديگر براي تدوين کننده گان اين بازي، انتقاد از محافل روحانيت به اين سبک خطر برهم خوردن روايت خطي پيش بيني شدة نمايش را در پي دارد.

براي گرداننده گان بازي، بازيگران صرفاً بايد به ارائه وانمودة از واقعيت ساختگي (فعليت سياسي) بپردازند و سازو کار پيش بيني شده در برنامة کلي صرفاً رجز خواني است.

هرچند به منظور ردگم کردن براي اين رجزخواني ديالوگي از قبل نوشته نشده و بازيگران با توجيه شدن در مورد کليت بازي حق دارند في البداهه گويي نمايند.

و اما جناح به اصطلاح روشنفکري، براي حفظ سکوت، با وجود دادن قربانی از بهترين مغز هاي مفکر اين خاک از خود نمي پرسد چرا زمزمة مخالف خواني با روايت رايج از دين در افغانستان، با اين کيفيت و از دهان وقلم يکي از حوزه خوانده ها بر مي آيد. آيا محقق نسب در نهايت ميان فرديت تعقل گراي فايده انديش امروزي و انسان پر تناقض ، حيزان، سنتي و دين زدة کدام يک را برخواهد گزيد؟ آيا راهي را که او با گرته برداري از جنبش هاي معاصر اصلاح ديني شيعه در ايران انتخاب نموده است همان آرمان چندين دهه قرباني شدن بهترين انسان هاي اين سرزمين و خفه شدن و هدر رفتن ملياردها تن انرژي براي زندگي و تغيير است؟

تلاش فزاينده گردانندگان و مديران اين سکوت تبديل نمودن و تقليل دادن روشنفکر به يک چهرة تلويزيوني و ساختن يک نشانة ازوي در مطبوعات بعنوان دال يک مدلول (فعاليت سياسي) است.

مديريت سکوت با رام يافتن دو نشانة ديگر (مردم و تيکه داران شريعت) تلاش مي نمايد لايه هاي زيرين معتقدين به روشنگري و تغيير در افغانستان را به ميدان کشيده و استحاله نمايد.

 

 

به خالد خسرو 

 

 

از باد که بگذری،

حرکت افقی کلمات

                 بیشتر میشود

وچهار اسطورهء بزرگ

                    کوچکتر

میمون های کویری

سیب های سیاه نیم خورده را

      به سوی هم پرتاب می کنند

من دعوتت میکنم

به انداختن چهار سنگ

                   در چاه آب

در قطب ها هیچ خبری نیست.

                                       ۱۳۸۰

 

 

ادبيات بدی

بیانیه ادبیات بدون ماینیفیست

 -1

 

روزی با یکی از دوستان شاعر در رابطه با غیر اخلاقی شدن محصولات ادبی بعضی از هم سن وسالان خود صحبت میکردم. در تلاش این بودیم تا بوسیله بحث شفاهی این مسئله را جستجو نمائیم که آیا میتوان در حوزه ادبیات ما از مجموعه این اخلاق گریزی ها و نه اخلاق ستیزی ها به مؤلفه های جدید برای کار ادبی رسید؟

شاید نوشته حاضر چیزی بیشتر از نتایج آن گفتگو را در برنداشته باشد زیرا که با گذشت دو سال در رابطه با این مقوله تغییرات اساسی در ذهن و زبان من بوجود نیامده است.

البته تلاش میکنم تا بیشتر با استناد به بریده ها و یا بقول علی یا با چاهی( گزاره های منفرد) از بعضی دوستان شاعر که بنظر من در حوزه ادبیات بدی مینویسند، به شکل دهی چیزی بپردازم که انرا ادبیات بدی نامیده ام.

هرچند گونه گونی گرایش ها و تنوع آنها کمتر فرصت و مجالی برای یک جمع خوانی حتی نسبی را فراهم میاورد،اما به نظر نگارنده اکثر گرایش های این وضعیت ادبی موءلفه های که در پی میاید را با خود دارند.

 

 

-2

ادبیات بدی حاصل شکست گفتمانهای ادبی- رسمی فروتن، خوش خلق انسان مدار ایدئولوژی گراست.ادبیات بدی در خلوت پر غریزه و سرکوب شده نسلی پدید آمده است که برای ارضای طبیعی ترین نیازمندی هایش، باید استعلام بنویسد، اجازه بگیرد و ورد بخواند.

ادبیات بدی فراورده نا خود آگاه نا جمعی نسلی سرا پا تناقص و عصیان است. عصیانی علیه خویش و در خویش!

شاعر ادبیات بدی اینرا درک نموده است که برای فرار از گم خانه پر اشباح و وحشت آور اسطوره های از تهی لبریز آنجا که به غلط اجتماع خوانده شده است، میتواند با زبانش و تصویرش و عاطفه وارونه اش بیازارد، زخم بزند و منفجر نماید.

این بدان معنانیست که مؤلف ادبیات بدی بنا به زعم تعدادی از فضیلت مأبان حرفه ای و کاسبکاران ادبیات رسمی ، صرفاً ادعا وگنده گوئی نموده و سعی در پیچیده نمودن مقوله دارد.

نخستین انکار ادبیات بدی از جانمایه ادبیات، یعنی زبان آغاز میگردد.

برای مؤلف دری زبان ادبیات بدی، زبان دیگر صرفاً وسیله افهام و تفهیم نیست به همین دلیل او گریزان از دانشکده ها و دیگر NGO های مبلغ این ذهنیت میباشد.

این شاعر سه دوره دیگر زبان شناسی را هرچند نا کافی جزء مخیله تاریخی خود نموده است . اما با این آگاهی که فردیناندوسوسور، ویتگنشتاین و دیگران صرفاً میتوانند بعنوان پشتوانه این اعتراض با او باشند و نه بیشتر.

او به این آگاهی رسیده است که در یک جابجایی تاریخی دانشکده ها و مجامع سفارشی_ اخلاقی ادبی جایگزین اجتماعات درباری برای صدور فتوای ادبی گردیده اند. که با تمام قوا و ترفندهای ظریف مانند: عاشق پیشگی  خفن ادبی، گریز از فعالیت اجتماعی، خوشباوری سیاسی و سکوت و مماشات، با نام تحمل مدنی در برابر تاراج انسان ، و در نهایت مدیحه خوانی برای حکومت ها، بزرگان قومی و امروزی تر:پا پیش کشیدن و تکرار زجر آو. گنده کلمات و مقولات به اصطلاح عرفانی و عشقی، در صدد پوشش گذاشتن روی عفونت تاریخی هستند که حاصلش گنگی ، توهم مضاعف و نوکرصفتی بوده است.

 ادبیات بدی نه برخاسته از نتایج مباحث آزمندانه روشنفکری بوده و نه رو نوشتی وانمود گرایانه از به اصطلاح آرمان های تو هم زای انساندوستی سعادت آفرینی و...

ادبیات بدی مستقیم و عریان اعتراف نوعی زیست است که در آن میشود حتی به انسان دوستی هم خندید. همانطور که مدرنیته با شعار انسان دوستی اما در حقیقت نام گذاری جدید انسان دوستی سنتی به ریش همه خندید. در ادبیات بدی مرزها تفاوتها هستند. نه برخورد تقلیگرایانه دو قطبی خوب و بد.

مشخصه دیگر ادبیات بدی آزاد کردن حاشیه های سرکوفته میباشد که هیچگاه درباره انها تاریخ نوشته نشده است.

ادبیات بدی با این کشف جان واتیمو، که<< تاریخ متنی ست ایدیولوژیک و نوشته شده در شرایط فرهنگی و اقتصادی خاصی که توسط طبقات و گروههای فرا دست ساخته شده است >>، به آزاد سازی گوشه ها، حاشیه ها و پستوخانه های غیر رسمی ادبیات می پردازد.

در برخورد با تاریخ ادبیات ، ادبیات بدی دیگر آن شیفته اخلاقی تسلیم شده ای نیست که با توهم و بزرگنمایی مذبوحانه چندین قرن فقط تکرار نماید که : فلان مولانا خدای سخن است و فلان حضرت خدای معنی

ادبیات بدی در برخودی غیر مومنانه با تاریخ ادبیات که خود نوع دیگری از تاریخ، به روایت” جان واتیمو” تاریخ افراد و قضایای مهم و مطرح پنداشته شده می باشد” سعی در جستجو و باز خوانی این متون را دارد.

اینجاست که ضرورت شالوده شکنی و ساخت شکنی مشخص میگردد.

بابیانی جسورانه تر ادبیات بدی در صدد مشروعیت زدائی مداوم انگارها، پدیدارهاو نشانه ها میباشد.

هر چند در بحث جهانی ادبیات بدی ، سوژه اصلی برای از شکل افتادن خرد ابزاری مدرن میباشد . اما این بدان معنی نیست که جهان سومی ها بدلیل تجربه نکردن شرایط مدرن و خرد مدرن نمیتوانند درین فرایند شریک گردند.

برخورد ادبیات بدی با مدرنیته شبیه برخورد ژان بودر یار با وقایع جهان امروز است.

بودریار میگوید: جنگ خلیج فارس چیزی نبود جز جنگی وانمود شده جنگی که تنها در صحفه های تلویزیون ها در گرفت، جنگی فرو کاسته شده به نشانه های تصویری خود.

از منظر ادبیات بدی جهان سومی، سنت ، مدرنیزم و خرد نشانه های تصویری همسانی هستند که با توهم زائی حکومت می کنند و باز به گفته جان واتیمو جز این نمیتوانند باشند.

با این برخورد مدرنیته سنت نواست که با مبنای مشابه با سنت به نام گزاری و کد گذاری مجدد اشیا ، پدیده ها و فرآیند ها می پردازد.

به بیانی دیگر ادبیات بدی به گفته نیچه عفونت تاریخ است. به همین دلیل وقتی برای حل کردن یک مسئله فقط دو راه موجود باشد همیشه در تلاش خلق راه سوم است.

تلاش برای خلق متنی متفاوت با دیگر متون رایج گذشته و حال، متنی که بتواند نه تنها روایت کننده خستگی و عفونت جنگهای نمیدانم چرای داخلی، و در گستره جهانی راوی فروریختن همه ابر روایتها بود ه و به قول ژان بودر یار “مجموعه این شرایط، راهی جز پیمودن راه طولانی منفی بافی و هیچ انگاری را جلوی پایمان نمی گذارد.”

متنی که خود زندگی باشد.بدون سانسور و بدون در نظر داشت انکه قطعیت های مثل انساندوستی و عواطف و خلق توهم امیدوارانه اینده نگر میتوانند محدودیت امروزی هر متن و پیش انگاره های برای سانسور نمودن خویشتن مؤلف باشد. مؤلف ادبیات بدی را در جدال چند سویه قرار میدهد.

اینجاست که بی پروا و با ریشخند به پیش فرض های دست و پا گیر نا تجربی در خلوت نا آرام خود می نویسد:

 

خلیفه...

این کفشها

این پاهایم را

        باز سازی کن

میخواهم دو قطب دیگر

حد اقل یک بعد دیگر

             آدم باشم

زور ما به ناتو نمی رسد

میخواهم دختری گپ بدهم.

 

 

 

3-

مجموعه مشخصات برجسته شده این گفتار در مورد ادبیات بدی توسط محافل رسمی ادبیات ما با نام پست مدرن، پست مدرن و غیره مسمی گردیده است .

حرفه ای های ادبیات ما که به دلیل ناتوانی طبقاتی و نا هوشمندی و بیگانه گی با جهان امروز در یک رودربایستی تاریخی نتوانستند این شاخصه ها را درک نموده و به خویش بیفزایند مفعولانه و سرخورده به ریشخند پرداختند اما دیگر دیر شده بود.

تعداد انگشت شماری از جوانان کم سن وسال شاعر و نویسنده مهاجر مقیم ایران،و تک و توک دیگری در داخل افغانستان نمیتوانستند از کنار تجربیات نوین نسل تازه بدوران رسیده اواخر دهه هفتاد ایران به ساده گی بگذرند.

نخست تجربیاتی را به منظور بی شکل نمودن ذهنیت شاعرانه رایج در میان بی وطنان مقیم ایران نمودند که هر چند افراطی با عجله و کم مایه مینمود اما دریچه ای بود بسوی افقهای نامکشوف.

شاعر و نویسنده مهاجر که میان ماند ن و رفتن معلق مانده بود نمی توانست دیگر از سر چشمه های مشکوک جریانهایی ادبی رسمی زمانه خود در حوزه زبان دری چشم بپوشد. او توانسته بود توهم مقاومت سرائی را بشکافد و اندکی به خویش بپردازد.

درین خود جستجو گری نامهای انگشت شماری شریک بودند. شمس جعفری، نقیب بادغیسی، مارال طاهری، الیاس علوی و سامی عظیمی که هر چند ابتدای کار با تقلید همراه بود اما رفته رفته همانطور که انتظار میرفت پیشنهاد های تازه هم مطرح گردید.

بشنویم در سال و ماهی که شاعران مقاومت پیشه و کلیشه پرداز ما برای جستجوی نام و آبروی در میان همتایان ایرانی خود به برون فکنی ایدولوژیک پرداخته و در مدح شخصیتهای سیاسی --- ایرانی و افغانی چیزی مینویسند. مؤلف ادبیات بدی چگونه دغدغه هایش را در خلوت غیر رسمی خود زمزمه می کند.

در شب های مداوم تکرار / کسی در تاریکی عاشق نمی شود/ فقط غمگین می شود

برای عروسک هایش شعرمی خواند/ خدا را در چراغ خواب اتاقش خاموش میکند و در تخت بی اتفاق اتاقش گریه میکند.*1

هر چند در نمونه های اولیه شاهد قطعیت های از پیش تعین شده مانند  محور عمودی، تقطیع پلکانی، استفاده از ذهنیت و منطق شاعرانه شاملوئی میباشیم اما آوردن مصرع های بی زمان و مکان و ظاهراً غیر مرتبط با محور عمودی شعر نخستین تلاشهای شاعر ادبیات بدی برای بی شکل نمودن ذهنیت به اصطلاح غنائی رایج و کلیشه شده در حوزه زبان دری است. چیزی که بگفته مهرداد فلاح شاعر ایرانی" ادبیات بدی به انسانی سازی شعر می انجامد."

ادبیات بدی با این تلاش تبدیل به رویکردی ضد جاودانگی به زنده گی میشود.

و با کی ندارد فریاد گر این سخن باشد که جاودانه گی ،حافظه و زمان خطی ئی دیروز، امروز و فردا میراث شوم و خود ویرانگر اندیشه سنتی دو گانه سنت و مدرنیزم است . انسان سنتی و مدرن با توهم دو زمان غایب یعنی دیروز و فردا به سمت جستجوی جاودانه گی کشیده میشوند و ملامت شده با وجدان مذهبی سنتی و دیگری سرخورده از آرمان خواهی بار دیگر به زمان حال که مأمن و خواستگاه اصلی ادبیات بدی است باز میگردند.

روند انسانی سازی در ادبیات بدی کم کم به سمت و سوی مسائل اخلاقی کشیده میشود. شاعر و نویسنده ادبیات بدی برای جستجوی تفاوت به کشف دیگری میرسد. او با آگاهی از موجودیت تعلیق و تاخیر میان متن و مخاطب احتمالی به این نتیجه میرسد که هر دو رویکرد محتوا گرایانه و شکل گرایانه به ادبیات، حاصلی جز دعوت نمودن از مخاطب برای پذیرفتن و مغلوب شدن در پی نخواهد داشت. و با این کشف وارد فضای متکثر و غیر قطعی میشود که در آن حتی میشود موجودیت متن را هم انکار نمود. نقطه عطفی که” میشل فوکو و ژاک درید”ا قبلاً انرا تشریح نموده بودند .

دریدا میگوید اگر میشل فوکو مرگ مؤلف را اعلام مینماید. و اگر بر اساس ساخت شکنی میان مخاطب ، مؤلف و متن تاخیر ابدی وجود دارد پس میتوان موجودیت یا عدم موجودیت هر یک ازین سه ضلع مثلث را هم مشروط دانست.

عواقب و نتایج این کشف آزاد سازی بیشتر حاشیه های  زبان مخصوصاَ زبان گفتار را در پی دارد .که در عین اینکه تلاشی است برای نزدیک تر شدن متن به مخاطب فرضی به گونه فرسایشی آشنائی زدائی نیز هست.

 

تعلیق میان کودک

و شمارش

بیاد جلفیت تو می اندازد

با این همه هنوز

خردکی جنازه تازه است

اگر کلان کاری نشه

دلم میشه

به بادهای صدو بیست روزه بگویم

                           خیلی سنی ام!

 

در ابیات بالا بجای برون فکنی ایدولوژیک، که مشخصه ذهنیت شاعرانه مقاومت بوده است شاهد وارونه سازی این رابطه هستیم. یعنی مؤلف نه تنها با گفتن خیلی سنی ام شعار نمیدهد بلکه از آن بعنوان استعاره  چند پهلو و حتی مضحک استفاده مینماید.

می بینیم که به سختی میتوان مشخص کرد دغدغه اصلی و یا بقول پل ریکور مرکز این متن در کجاست.

زبان برهنه ادبیات بدی که ظرفیت همه نوع انعطاف و شکل پذیری را دارد شاید بتواند بعنوان مقوله غیر علمی و یا حتی ضد اصول ساختگرایانه زبان شناسی مطرح گردد.

دلیل مشخص این مقوله تغییرات لحظه ای زبان در ادبیات بدی میباشد. تغییرات نه به معنای معرفی نظام یا ساختمان زبان شناسی جدید بلکه حرکتی دورانی در تمام عرصه های تجربه شده زبان به اضافه آزاد سازی ظرفیت های زبان گفتار اما با این تفاوت که شاعر و نویسنده ادبیات بدی در تلاش نوشتاری کردن زبان گفتارنیست.  کاری که تعدادی از شعرای نسل بعد از نیما به رهبری احمد شاملو در صدد آن بودند و با شبیه سازی در ترکیبهای نوشتاری، هم سنگ با زبان گفتار مشغول جعل کاری در زبان بودند .

واما آخرین سخن اینکه سوژه و درونمایه نیز در ادبیات بدی دچار بحران ارزشی شده است . دیگر کمتر میتوان سراغی از سوژه های صیقل خورده عشقی، عرفانی ، اجتماعی ، سیاسی و طنزی گرفت.

ادبیات بدی با جثارت روز افزونش توانسته است سوژه های مطرح شده در ادبیات درون مدرنیته را دچار بحران ارزشی نماید . دیگر عشق از ان تقدس اهورائی برخوردار نیست به همین دلیل یکی از مؤلفه های قطعی پنداشته شده ادبیات یعنی عاطفه نیز دچار بحران گردیده و از شکل می افتد . تجربیات زبان گرایانه شاعران و نویسندگان ادبیات بدی درین اواخر که هدفش بی هویت نمودن هر عنصری که بخواهد بعنوان مرکز مطرح گردد، شاهد بر این مدعاست. ساده ترین راه شهوانی مطرح کردن عواطف است . 

این شهوت همان چیزی ست که در سیر تکاملی ادبیات اواخر دهه هفتاد نقش تعیین کننده دارد.

با این رویکرد ادبیات بدی،تمام سنت کلاسیک و رویکرد های مشابه دیگر به مقوله عشق رابه چالشی تبار شناسانه فرا میخواند.

از دید ادبیات بدی،سنت عاطفی ادبیات کلاسیک نوعی دعوت به میان مایه گی  و سرکوب را به همراه ه دارد.

 

 

 جان کلام اینکه،ادبیات بدی،نه تنها با خلق دغدغه های جدید خواستگاه های نوی را سرراه موءلف قرارمیدهد،به مثابه یک پرس مان  تبار شناسانه در مقابل سنت هاوجزمیت های نظام های ادبی تجربه شده در صدد آزاد سازی حاشیه های سرکوب شدهء زبان و ادبیات می باشد.خلق  وضعیت وارونهء زیبایی شناختی، ادبیات بدی را به جریان"داداییسم"نزدیک مینماید.