نا نوشتن افغانی
آنچه امروز و طی این سه سال و اندکی در جغرافیای زبان ما "بحران ادبی" خوانده شده است، به شدّت نام نگاشتی تقلیل دهنده برای فاجعهء"نانوشتن افغانی "ست.
ترکیب بحران ادبی ،ترکیب های مجاور دیگر رافرصت حضور میدهد، مانند دورهء، گذار؛ نتیجه اینگونه قضاوت، سردرآوردن شکل های سطحی و بی مایه از ادبیات است که نه در روایت معنی گرایانه ادبی موفق اند و نه در ارائه متنی ضد هنجارهای موروثی وزبانشناختی...
براساس این این نظریه(بحران ادبی )دلایل اساسی فاجعهء "نانوشتن افغانی" برمیگردد به بحران سیاسی اجتماعی، جنگ، ویرانی، مهاجرت و...
با این رویکرداین تصور فخرآمیز بوجود میآید که گویا ما قبل از جنگ حرفی برای گفتن داشتیم یانوشتن بلد بودیم.
امانگارنده عقیده دارد که حکایت "نانوشتن افغانی" هرگز یک حکایت بیرونی نبوده است.
نقاط بحران این فاجعه برخلاف ادعای چهره های رسمی ادبیات ما در رویکرد ما به نیما، صادق هدایت، فروغ فرخزاد و شاملو نهفته است.
ما هم مثل اکثر فارسی زبانان خارج از ایران، نیما را از آغاز دههء ، چهل میشناسیم. نیما در زمانه ای بر ماوارد گردید که دور دیگر محافل فضیلت مآبانهء "بیدل خوانی" توسط حلقات متصل به نیروهای ضد مشروطه خواهی رونق تازه یافته بود. واز جانب دیگر با تصویب قانون اساسی سال 1343 که باآزادی احزاب همراه بود، قشری دیگر، صرفاً در پهلوی خواندن سرمایهء مارکس، نامه های لنین و نظریهء شوراهای دهقانی مائو،احساس میکردند از شعر نیما نیز لذت میبرند یا می فهمند.
به گفتی دیگر الفبای ادبیات مدرن یا شعر مدرن اینگونه بر ما وارد گردید.
ذائقهء متناقض و نپخته آنزمانی شاعر و شعر شنو افغانی که هنوز در بست مفتون، و جادو شدهء بیدل و مکتب هندی بود؛ و گویا تازه متوجه ظرفیتهای کار بیدل شده بود کوچکترین آماده گی برای ورودانسان معاصر به شعر نداشت اصلاً او باور کرده بود که پیشنهادهای بیدل 400 سال قبل او نوعی "آوانگاردیسم" تمام عیاراست در مقابل موج بی مایهء بازگشت به مکتب خراسانی که اکثراً طرفداران مشروطه ازآن استفاده می نمودند.
نتیجهءاینگونه خوانش بیدل به فلج شدن میل به تغییری تاریخی در حوزهء زبان و منطق شعر انجامید. درچنان اوضاع و احوال شعر نیمائی سرودن، بدون گسست از روایت ادبی و هنجارهای رایج زمان میسر نبود.
اما درست نقطهء بحران حکایت "نانوشتن افغانی" در نوع گسست از هنجارهای ادبی آنزمان نهفته است.
این گسست بدون خوانش انتقادی و بدون شناخت و تحلیل ساختار زبان مکتب هندی، موج شعر نیمائی راوارد ادبیات ما نمود.
در چنین اوضاعی نسلی نو روشنفکر-شاعر بوجود آمد و به قصد نجات جهان و انسان؛ از فرم شعر نیمائی برای سردادن شعارهای کلی استفاده نمود.
این موج بدون تعریف خاستگاه های شعرنیمائی مرحلهء گذار تصنعی ئی را آغاز نمود که در یک تقابل دیالکتیکی به طولانی ترشدن عمر روایت های متحجر ادبی وادبیات محفلی وانجمنی انجامید.
کارشاعرموج نیمائی و بعدها شاملوئی درادبیات ما در حد جستجوی واقعات سیاسی مشابه بافضاهای که در شعر نیما و شاملو مطرح میگردید تنزیل یافت به گفتی دیگر وظیفه این شاعر در بالاترین سطح افغانی کردن محتویات شعر نیما و بعدها شاملو بود. این موج بدلیل عدم خوانش انتقادی متون کلاسیک مخصوصاًاز دید زبانشناسی نتوانست خاستگاه منطقی رابرای ورود نیما و شاملو به آنچه ادبیات افغانی نامیده میشودتعریف نماید.
بعدهاتکراراین فاجعه را در رویکرد به تجربیات تازهء شاعران غزل سرای معاصر ایران نیز میتوان جستجو کرد.
نتیجهء موج ناهنگام دیگری که کمی بعدتراز موج نیما و شاملو در ادبیات افغانی با نام ”ادبیات مقاومت “ مطرح گردید چیزی بیشتر از یک رویاروئی سیاسی نبود.
بازهم وظیفهء شاعرافغانی نوعی همگون سازی با فضاهای ارائه شده توسط شاعران ایرانی بود.
با این تفاوت که دراین دروه تلاش های برای فراروی نیز صورت گرفت. امافاجعهء نانوشتن افغانی به گونه دیگر تکرار می شد. موج ایرانی یی که در این دوره ادبیات افغانی را متأثر ساخت، جزء موج های آوانگارد و در ادامه تحولات پیشرفت های زبان درشعر فارسی ایران نبود و به نوعی جستجو در دیدگاه ها و شگردهای قبلاً مطرح شده بحساب میآمد این موج در وضعیت های افراطی به نوعی به انحراف کشاندن شعر پسانیمائی می انجامید.
شعر نیمائی که با برنامهء جستجوی مسیر طبیعی زبان و نزدیک شدن به زبان وصفی آغاز گردیده بود بار دیگر به وسیلهءاین موج به سمت تغزل و غناء و چیزهای دیگر سوق داده میشد.
انسان روزمره، مشخص و زمینی را که نیما در شعر خود معرفی نموده بود بار دیگر تبدیل به انسان اسطوره ای، کلی و مبهم شده بود و شاعر افغانی بدون تحلیل این مسائل بازهم به شبیه سازی پرداخت. ادبیات مقاومت ما حتی بدون آگاهی از گونه های دیگر ادبیات مقاومت در جهان، که می توانست به از بین رفتن بن بست زبانی، کمک نماید، بیشتربه اشتراکات محتوائی (دینی،فرهنگی)دل خوش نمود.
مخالفت بافرم شعر نیمائی و شاملوئی در ادبیات افغانی بوسیله پیروان ادبیات مقاومت به نوعی اعتراض سیاسی بدل گشته و آنان دچاراین توهم گردیده بودند که شعر نیما و شاملو برای مخاطب کمونیست یا احیاناً چپ سروده میشود.
درسالهای اخیرنیزفاجعه ”نانوشتن افغانی“ که کم کم به اوج خودرسیده است تکرارمیشود. اینبار فاجعه به گنگی محض بدل گشته وحداقل طی سه سال کمتر شاعر و نویسنده ای را می شناسیم که چیز مهمی نوشته باشد.
این بیشتر به نوعی سکون بعد از پذیرش فلج شدن شباهت دارد. شاعر و نویسنده افغانی طی این سه سال خود را با حجمی از نوشته های متناقضی روبرو می بیند که نمی توانند تیوری گذار از ادبیات کلاسیک در ادبیات افغانی را شکل بدهند.
درچنین وضعیتی حرکت های آوانگارد بعضی ازجوانان نیز نمیتواند راه به جای ببرد.
هرچندادبیات جدی دهه 70 ایران،البته آن موج های که با پشتوانه تئوریک نظریات رضابراهنی و با شناخت تحولات بعد از نیما همراه است میتواندمنبع خوبی برای شکل دهی نوعی بیان نو و گستاخ باشد. اما باید پذیرفت که ریشه های گذار ادبیات افغانی ازاین وضعیت ناهنجار در بازخوانی پرونده چگونگی موج نیمائی در افغانستان و جستجوی راه های منطقی برای گذر از ذهنیت و ذائقه ادبی ست که هنوزعقیده دارد مکتب هندی و مخصوصاً شعر بیدل تکمیل نگردیده است.