شعری ازتریستان تزارا( به روایت من)

 

 

این ترانهء یک داداییست است

کسی که  دادا را درقلب خود دارد

موتورش را درهم شکست

دادا را درقلب خود دارد

* 

آسانسور

 به سختی شاهی را حمل میکرد

او یک ماشین قراضهء نا هنجار بود

بازوی راست خویش را

                        تا به استخوان بُرید

آنرا به رُم فرستاد

                    برای پاپ

* 

وبه این دلیل است که بعدن

                               آسانسور 

دیگر دادا را در قلب خود نداشت

* 

شکلاتت را بخور

مغزت را بشوی

دادا!

دادا!

مقداری باران قورت بده!

*

این ترانهء یک بایسکل ران است

کسی که ازآغاز دادا را دوست داشت

بنابر این

 آن زن یک داداییست بود

مثل همه که دادا را درقلب خود دارند

* 

اما شوهرش در روز سال نو

 به همه چیز پی برد

ودریک بحران

جسد هردو شانرا

                  درسه چمدان

به واتیکان فرستاد

* 

نه بایسکل ران

ونه مرد

دیگرنه چندان خوشحال وغمگین بودند

* 

مقداری شیر پرنده بنوش

شیرینی هایت را بشوی

دادا    دادا!

گوشتت را بخور