...بعضی حرف ها

در شعر و نویسش

 

جشنواره پنجم وبعضی حرف ها...

صفحه ششم روزنامه پیمان مورخ شنبه 11 عقرب 1387 را که می گشایی در سمت چپ به عنوانی برمی خوری که سعی دارد به یک فقدان بزرگ اشاره کند(البته به وسیله فوت وفن های مروج ژورنالیستیک آنهم از نوع پاورقی نویسی با هویت ستون حاشیه وکم اهمیت وشاید هم با تردید) عنوان این است:" جشنواره ادبیات معاصر بدون هرات"

مطلب برخلاف عرف معمول روزنامه نگاری و صفحه آرایی با عکس شهود ادعاهای نگارنده آن آغاز میگردد و در ادامه بازهم با سو تیتری مواجه می شوی که مطابق با عرف روزنامه نگاری وسنت خود روزنامه پیمان می بایست در میانه مطلب جاداده می شد. شاید نگارنده میخواسته به این وسیله ضعف ها ویکجانبه بودن مطلب را پنهان کند.به همین دلیل از عکس و شیوه صفحه آرایی به عنوان مهر تایید وحجت برای ادعاهایش بهره برده است.

مطلب حاضر به اضافه بررسی ادعای نگارنده و شهود وی گزارشی نیز پیرامون آنچه که در پنجمین جشنواره ادبیات معاصر بر ادبیات گذشت، خواهد بود.

 

1

جشنواره پنجم هم همچون جشنواره های گذشته در مورد هرچیز سخن گفت به جز ادبیات معاصر

 شاید این سخن در ابتدای امر اندکی درشت وغیر واقعی به نظر برسد. اما زمانی که اندکی مسوولانه تر و عمیق تر به همین ترکیب ساده ی" ادبیات معاصر" نظر بیاندازیم دشواری راهی را که برای رسیدن به تعریفی دقیق از معاصریت آنهم در حوزه ادبیات پیش رو داریم، هویدا می گردد. بنا به یک تعریف همه پسند وبدیهی که طی پنج سال گذشته نه تنها برگزار کننده گان جشنواره ادبیات معاصر،بلکه اکثر کسانی که در این رابطه سخن گفته اند نیز با آن سروکار داشته اند، تمام آثاری که در حال حاضر در حوزه ادبیات تولید میشوند به عنوان ادبیات معاصر یاد می شوند. این تعریف برخلاف ظاهر فریب دهنده اش آنچنان که نشان می دهد در استراتژی چندان سخاوتمند و باز نیست. این تعریف خصوصا در کشوری که تا هنوز درآن هیچ پیشزمینه وبستری برای طرح نقد ادبی به صورت جدی آماده نگردیده است صرفا به آشفته تر کردن اوضاع پرداخته ودر نهایت دیدگاه های موروثی منسوخ شده را به عنوان حجت وبرهان قاطع برای سنجش ادبیت ومعاصریت یک اثر حفظ می نماید. خواست واستراتژی مزورانه ای در پشت خوشخلقی های اصحاب این گرایش وجود دارد که    گاه با رندی وگاه بالوندی به جریان های که پرسش های بنیادین مطرح میکنند باج های مقطعی داده ومنت کشی می نماید.  تعریف دوم گرایشی شناخت شناسانه داشته وبه جریان خاصی اشاره می کند که باتبدیل رسمیت ادبی کلان گذشته به رسمیتی تازه، تعریفی نوین از معاصریت ارایه کرده وتا هنوز جریان یا رسمیت تازه دیگری جایگزین آن نشده است. این جریان حداقل در حوزه ادبیات پارسی خصوصا در شعر همزمان با نیما آغاز گردید. و در حوزه داستان نیز با آثار جمالزاده، چوبک ، صادق هدایت و دیگران مطرح گردید. شالوده این دیدگاه پیرامون معاصریت یک اثر ادبی در بعد اجرایی برمیگردد به یک تعداد مولفه های تازه وخاص، تعاریف تازه وبه روز از مقوله زبان وبه طور کل ارایه هنجار ها ونظامی سیستماتیک از عناصر تشکیل دهنده یک اثر ادبی مطابق با جهان بینی برتر زمان که در یک نظام سلسله مراتبی به طور هماهنگ عمل می نماید.

اما امروز به مشکل میتوان  برای سنجش معاصریت یک اثر ادبی به یکی از این دو تعریف اعتماد کرد. وضعیت حاضر، زمان خلق متن باز ، متن بدون مولف،ومتن ضد متن است. متنی که امروزی به نظر می رسد و می شود( البته باز هم با تردید) کلمه معاصر را در مورد آن به کار برد، ملغمه ای ست از همه " معاصریت" های تاریخ ادبیات. این متن در حال حرکت به تمام پستوخانه های تجربه شده زبان است . کلاژی از همه گونه های زبان

2

اگر مبنای معاصریت را برمتنی بگذاریم که سعی دارد بااستفاده از تمامی ظرفیت های تجربه شده وتجربه نشده زبان به خلق اثری بپردازد که همراه با ذهن وزبان انسان امروزین درحرکت باشد، متنی که خارج از ایدیولوژی وسایرسازو کارهای تحمیل شده بیرونی موقعیت تازه ای بنام ادبیت را خلق نماید. ( که مجبور هستیم چنین کنیم.چون هیچ ساز وکار علمی ی برای نقد ورد آن در اختیار نداریم.) کدام گونه از نوشتار در درون حوزه زبانی -جغرافیایی ما طی صد سال گذشته شایسته نام ادبیات معاصر است؟

با کمی جرءت و جسارت شاید بشود این پرسش بنیادین را ( البته با اندکی تغییر) به درون تاریخ بی چرای ادبیات کلاسیک هم برد وهویت شبه نقد های دوره های مختلف را نیز به وسیله این پرسش ها مشخص کرد.

آیا معاصریت دوران حافظ همان چیزی بوده است که ما از طریق شعرش در میابیم ویا فقدان منابع تاریخی، اجتماعی، فرهنگی شفاف و...باعث شده است که معاصریت را آنگونه که حضرت حافظ تعبیر کرده است بپذیریم؟

آیا در میان "حاسدان" حافظ ، "اغیارواستدلالیان" مولانا، "خوکان" ناصر خسرو، "دارنده گان نفس امارهء" ابن عربی، "بولهوسان وغافلان" بیدل وده ها و صدها ترد شده و سرکوب شده دیگر درآثار بزرگان ادب پارسی، از جمله آن دیگرانی نبوده اند که درپی فاش کردن معاصریت ی سوای آنچه که این حضرات مطرح می کردند، بودند؟

3

حال با تشریح پیچیده گی ودشواری مقوله "معاصریت" نگاهی می اندازیم به آنچه که طی 5 سال گذشته با صرف هزینه ی گزاف" ادبیات معاصر" نام گرفته است.

از 5 سال بدینسو نماینده گی گویته انستیتوت درکابل همایش های را با عنوان جشنواره ادبیات معاصر افغانستان با همکاری یک تعداد نهاد های ادبی از جمله انجمن ادبی هرات که میزبان دو همایش آغازین بود براه انداخته است که در آن همه ساله مطابق با حال و هوای همایش از شخصیت های ادبی – فرهنگی دعوت به عمل میاید تا درآن پیرامون وضعیت ادبیات"معاصر؟!" مقاله نوشته و یا سخنرانی نمایند.برای نهاد تمویل کننده( گویته انستیتوت کشور آلمان)  این برنامه در قطار سایر پروژه های دولت آلمان در راستای بازسازی افغانستان مطرح است. با این تفاوت که آلمان همچنان که در ساحات نظامی و سیاسی در افغانستان فعال است، سعی می کند در عرصه مسایل فرهنگی خلایی را که سایر کشور های کمک کننده به آن نپرداخته اند پر نماید.هر چند بخش اجرایی این سلسله همایش ها به عهده انجمن ها ونهاد های همکار می باشد اما از همان ابتدا مشخص گردید که سپردن بخشی از مدیریت برنامه به رسمیت ادبی رایج در افغانستان، به این دلیل بوده است که تنها جریانی که میتواند پذیرنده اهداف سیاسی تمویل کننده گان در عقب چنین همایش ها باشد  انجمن ها ونهاد های سازنده رسمیت ادبی هستند. که از هر امکانی برای گذران زنده گی وامورات خودوطولانی تر کردن حاکمیت کلیشه شده و نخ نمای خویش در عرصه ادبیات استفاده می کنند. به زودی از همان جلسات ابتدایی مشخص گردید که تمویل کننده گان این همایش، بیشتر به وجوه و کارکرد های سیاسی برنامه نظر دارند.هدف اساسی که در ظاهر بسیار نیکو وزیبا به نظر می رسد.بردن شعراونویسنده گان اقوام مختلف به حوزه کاری وصلاحیتی یک دیگر بوده است. تا اینجای کار باید از تمامی کسانی که دربرگذاری برنامه تلاش کرده اند تشکر نمود. اما امروز پس از 5 سال چه اتفاق قابل توجهی در گستره ادبیات ما به وقوع پیوسته است که بشود آن را به برگذاری چنین همایش ها نسبت داد؟

جواب کاملا روشن است. برای کشوری که بحران مشروعیت تا بناگوش تمامی مفاهیم پذیرفته شده اش رسوخ کرده وتمام عرصه های آن نیاز به خانه تکانی اساسی دارد، صرف هزینه های گزاف برای چنین برنامه های نتیجه آن حفظ ارتجاعی ترین وعقب گراترین گونه های اندیشه، فرهنگ و ادبیات است ، سپردن مدیریت این برنامه ها به جریان های که تازه ترین حرف واستراتژی شان در گستره ادبیات خود غنیمت دانی های کاهلانه وموزی گری های ضد تحول و دگرشونده گی ادبیات است، باعث رکود شدید در عرصه تولیدات ادبی شده است. در همین هرات که میزبان دوهمایش پرطمطراق از این مجموعه بوده است، طی 3 سال گذشته کمتر اثر ادبی مطرح گردیده است که بوی نوجویی وتحول از آن به مشام برسد. واین درحالیست که تمام تریبیون ها به عرصه ی جولان جریان های محافظه کار وضد تحول اختصاص داده شده است.

4

همایش پنجم ادبیات معاصر نیز درشهر مزار شریف با چنین حال و هوای برگذار گردید. نگارنده این سطور نیز یکی از کسانی بود که به همراه دوتن دیگر از فرهنگیان هرات توسط انجمن قلم افغانستان به طور رسمی برای اشتراک در این همایش دعوت شده بود. برگذار کننده گان همایش گفتند که تعدادی از اساتید را نیز از هرات به طور شفاهی از طریق تلفن دعوت کرده اند که آن حضرات به دلیل آنچه که مصروفیت های وظیفوی خوانده اند نیامدند.  ودرست همان روز تعدادی از این اساتید در مصاحبه باروزنامه پیمان سروصدا براه انداختند که سهم هرات در پنجمین همایش ناچیز بوده است. وگویا چون آن حضرات در همایش اشتراک نداشتند پس همایش بدون هرات برگذار شده است.با این سخن مشخص شد که مالکان رسمیت ادبی بیشتر نگران منافع و موقف خود استند تادل سوزی برای ادبیات.

هیچ کدام از این حضرات تا اکنون به این فکر نکرده اند ودراین مورد سخن نگفته اند که کل این برنامه چه تاثیری بر بهبود وضعیت ادبیات ما داشته است. وحال که مدیریت برنامه را در دست کسان دیگری در حوزه ی ادبی دیگری غیر از هرات می بینند آن را زیر سوال برده و کم اهمیت جلوه می دهند. در حالی که مثل همه جشنواره های گذشته که حاشیه جلسات به اصطلاح اکادمیک آن دلچسب تر ازمتن آن است، جوانان حوزه ادبی مزار در حاشیه همایش پنجم به خوبی توان وانرژی نوجویانه خودرا به نمایش گذاشتند. باوجودآن که موج مروج غزل سرایی درمزار با چالش ها وپرسش های جدی ای روبرو است، اما در حال حاضر بیشتر از ده نهاد ادبی فعال توسط جوانان این ولایت سرپاایستاده و بسیار جدی کارمی کنند. که این صرفا نشان دهنده انگیزه و تلاش خود آن جوانان نه، بلکه بیانگرنسبی شدن رسمیت ادبی مروج درآن ولا واستقبال از دیدگاه های تازه نیز است. 

5

نگارنده مطلب" جشنواره ادبیات معاصر بدون هرات" در روزنامه وزین پیمان باعجله وبا اطمینان در مورد مرجعیت ادعا کننده گان، بدون در نظر گرفتن ابتدایی ترین اصول ژورنالیزم( بی طرفی، توازن و...) وبدون حصول آگاهی های لازم پیرامون آنچه که می نویسد به ساده گی ادعاهای غیرمسولانه ای را دست مایه ی نوشتن شبه گزارشی پیرامون جشنواره ادبیات معاصر قرار داده است. واین درحالیست که هرات نه تنها در پنجمین جشنواره ادبیات معاصر حضورداشت، که بنا به گفته ی اشتراک کننده گان در جشنواره، بهتر وقوی تر از همیشه حضور داشت. اما اگرمی خواهید نظر مرا در این مورد بشنوید چنین خواهم گفت: هرات در پنجمین جشنواره ادبیات معاصر ،به طور واقعی ، بدور ازکش و فش های معمول وآنطور که باید حضور داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 14:33  توسط مسعود حسن زاده  | 

 

اردشیر محصص در گذشت!

 

ده سال قبل یکی از دوستان در هرات که چندان آشنایی هم با طراحی وکاریکاتور نداشت مجموعه کاریکاتوری را به من نشان داد که شوکه ام کرد. البته قبل از آن آشنایی های با رضا شبیری دیگر کاریکاتوریست مبارز ایرانی داشتم.اما محصص از جنس دیگری بود. بی پروایی محصص درتقابل با هنجار های تقدس مآبانه اجتماعی جامعه آن زمان ایران که در موارد زیادی شباهت فراوانی با وضعیت اجتماعی افغانستان داشت همان چیزی بود که باعث شد تمامی این سال ها را  در آثار وی به جستجو وکنکاشی عمیق بپردازم وگهگداری نیز سعی کنم پیرامونم را انگونه که اردشیر می دید ببینم.

بعد ها در باره مجموعه اردشیر وهوای طوفانی خواندم که: نوک قلم اردشیر همچون سوزن درباسن های پف کرده آدم های طراحی هایش فرو می رود. اردشیر در هوای طوفانی آن روی سکه ی سیرک گونه ی اجتماع آن زمان ایران رافاش کرد. اما نقطه عطف برای من بررسی تاریخ با طراحی کردن بود. شاهان وشاهزاده گان قاجارُ ملا های مذهبی وشخصیت های کذایی تاریخ بی چرای ایران با سوزن اردشیر تبدیل به دلقکانی دروغگو وضد انسانی شدند.

...وسپس طرح های اردشیر از کافه ها . پیرزن های لم داده.زنان بزک کرده باباسن های بزرگ.مردان شکم گنده با پیاله های بزرگ آبجو وسگ های خواب آلود پاریس...فوق العاده بود. 

وحالا سال هاست که اردشیر بخشی از خون بدن من شده است.هیچ گریزی ندارم از اینکه آدم های اطرافم را طوری ببینم که اردشیر می دید. خصوصا اجتماعات این آدم هارا: پارلمان.خطابه ها.عروسی ها. کنسرت ها و...

دوسال است که تلاش می کنم نتیجه این نوع نگاه کردن را در یک مجموعه طراحی به دیگران نیز نشان بدهم.اما نمی شود.  تزاحم وحشتناکی که تمام این زنده گی لعنتی را فراگرفته است اجازه نمی دهد خلوتی درست بسازم برای این کار. هرچند گهگداری تلاش های نیز کرده ام که بخشی از آن را دریک صفحه انترنتی گذاشتم.

وحالا که اردشیر نیست. بیشتر از هر زمانی هست. جایی گفته بود : این فیگورها حالت های مختلف خود من هستند. این اشاره صریح به من انسانی کمتر درآثار دیگران دیده شده است.

...

برای دیدن طراحی های من به این پیوند مراجعه کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 11:7  توسط مسعود حسن زاده  | 

تنهایی کردن درزبانی آنی

 

شاعرجوان هم میهن، هادی میران درنوشتاری با عنوان" حضور وغیاب علی عبدالرضایی در افغانستان" که در سایت مجله شعر انتشار یافت، از طریق بررسی یک سلسله نکات بدیهی و فاش درشعر های من و مهرگان سراغ ردپای علی عبدالرضایی درشعر امروز افغانستان رفته بود. دربدو امر طرح چنین مسایل وایجاد پیشزمینه های گفتگو میان شاعران نسل حاظر زبان پارسی در حوزه های مختلف اقدامی به جا وضروری به نظر می رسد.اما چگونه گی آغاز این مبحث وشیوه ی ورود به این فضای گنگ ونامشخص مسله ی ست که دوست گرامی جناب میران کمتر به آن توجه داشته است. نوشتار حاضر سعی میکند بابرشمردن شباهت ها ،تفاوت ها وتفاوط ها ی وضعیت های ادبی دردوحوزه ایران وافغانستان زمینه لازم برای ورود به این بحث را ایجاد نماید.

 

بخش اول

 

اگر به تعبیر پرهام شهر جردی" پسا هفتاد"، را آغاز یک پایان ودرعین حال نقطه عزیمت همه انرژی های خلاق اما پراکنده ی نسل حاضر شاعر در حوزه زبان پارسی بدانیم. اگر "پساهفتاد" را به عنوان یک وضعیت وهمچون ایستگاه خلق خطر، استقبال خطر ،تکثیر خطر ودرعین حال انکار خطر بپذیریم، اگر از خوشخلقی های عوام فریبانه، غنیمت دانی های مزورانه، دلتنگی های احمقانه ی پوشیده در لفافه ی نوستالژی ی خودآزار و عشقولانه سرایی وعشقولانه پذیری رسمیت یافته  وتکثیر و کلیشه شده ی این روزها با آگاهی گذرکنیم،نخست باید جسورانه و بیرحمانه در تاریخ پردنگ وفنگ شعر وشعریت دست ببریم .باید با بی رحمی تمام، تمام شناسه های ازقبل تعیین شده وارثی را ازصدر پیش نویس های تیوری ادبی به زیر بکشیم. باید روزهزار بار شمس قیس رازی را متولد کنیم وهزار ویک باربمیرانیم. باید نعش احمدفراهی رادرآزمایشگاه های میکروبیولوژی زمان خود تجزیه نموده واز آن چسپی مخصوص برای ساخت "حاظرآماده "های مارسل دوشامپ بسازیم. باید آن روح معنوی ی حاضر ومحضور دراطراف هاله مقدس گرد سر مولانا رابا تریدی مکس به حادواقعیتی فجیع تبدیل کنیم تاهمه کودکان آن را درگیم نت ها به بازی بگیرند. باید فردوسی را به دادگاه لاحه معرفی کنیم تاشاید از آن سرافراز بیرون آمده وقدم زنان از نیویورک به طوس مراجعت کرده وبرفراز حوض کوچکی به قالب سنگی خود باز گردد. باید جامی وحافظ وانصاری وسعدی وسنایی و بقیه را نیز این چنین فجیع نبش قبر نموده ودر زمان خود آنطور که نیاز داریم وآنطور که میخواهیم حاضر کنیم.

واین فراروایت وپیش نیاز مشترک همه آنانی ست که که در حوالی پسا هفتاد به قول عبدالرضایی  تنهایی خودرا اجرا می کنند. تا اینجای کار صرف نظر از دیدگاه ها وراهبرد های به ظاهر پوپولیستی مخاطب مدار وموافق با ایجاد ویا تداوم رسمیت های کلان ادبی درهردو حوزه ادبیات و خصوصن شعر فارسی در افغانستان وایران با نیازی مشترک مقابل هستیم.

برای روشن شدن تفاوت وتفاوط های تحولات ادبی افغانستان با آنچه درایران گذشته است نیاز به مرور پرونده ادبیات معاصر داریم

 مانیما را در اواخر دهه چهل همچون قوطی کنسرو وارد افغانستان کردیم. قوطی کنسروی که سازوکار شعر بیدل مداروهم شعر تازه نزج گرفته مشروطه ما طرز استفاده آن را نمی دانست. به همین دلیل با پیشفرضی فضیلت مآبانه ( استفاده از ظرفیت های بومی درقالب شعر نیما) به دفرمه کردن پیشنهاد های نیما پرداخت. شاملو در حالی برما حدوث کرد که کلیت فراروایتی به نام اومانیسم مدرن در افغانستان در هییت حزب خلق و پرچم حضور می یافت وچه بیرحمانه و غیر انسانی حضور مییافت. شاملو در افغانستان درک نشده ترک شد وپرونده شعر شاملویی هم به غلط با شکست و مبتذل شدن شبه جریان های مارکسیستی- کمونیستی درحالی اختتام یافت که درافغانستان جز مشتی خزعبلات تقلیدی چیز دیگری در چنته نداشت. وازآنجای که مراجعه ما به شعر شاملو باپشتوانه زبانشناسانه لازم همراه نبوده وفرازوفرود ها درعرصه اجتماع وفرهنگ وادبیات افغانی از جنس دیگری بودبرای همیش در همان چندقدمی شعریت شاملویی باقی ماندیم. وحالای آن زمان ،زمانی مناسب بودبرای دوباره وچندباره زنده شدن فصیل های فرسوده کلاسیک گرایان عارف وعاشق وکلبان درگاه رسمیت های ادبی منسوخ وجاروکشان ادبیات انجمنی ومحفلی

افتخار به این که ما افغان ها!؟در بیدل شناسی یدطولا داشته و بیشتر از ایرانی ها او را می شناسیم به یکباره موجی انحرافی در حوزه شعر ما براه انداخت که همواره از جانب پادوهای حکومتی قوم گرای پشتون نیز حمایت می شد. شخصیت های سیاسی و فرهنگی صاحب قدرت سیاسی وقومگرای پشتون بیشتر ازپارسی زبان ها به قندی آغا بها میدادند.انان بهتر از پارسی زبان ها می دانستند که حمایت از موج های انحرافی ادبی همچون ادبیات محفلی متوهمی مانند بیدل خوانی و...بهترین استراتژی برای جداکردن ادبیات پارسی افغانستانی ازمجموعه پیکره ادبیات پارسی ست.تجربه ای که سال ها قبل شوروی آن را در تاجکستان انجام داده بود. پرداختن افراطی به گذشته درحالی که مشخص نبود از چه پایگاه وهویت امروزینی به آن پرداخته می شود تمامی تلاش های نو برای اتصال ادبیات افغانستانی به تحولات ادبی کل مجموعه حوزه پارسی زبان را با بحرانی ناگزیر مواجه ساخت.

هرچند دردهه 60 با ایجاد اتحادیه نویسنده گان جمعی از شعرا ونویسنده گان پارسی زبان آن دوره ضرورت طرح پیشنهاد های تازه را ازطریق چاپ مجموعه شعر ها ونقد های پراکنده مطرح کردند،اما جوغالب ورسمیت ادبی که دردایره کلان تر درتمام بخش ها مقدس مآبانه عمل می کرد وحتا در دانشگاه ها نیز بدون قید وشرط حضور داشته وبه خود کرسی اختصاص داده بود فضای کوچکی را دراختیار تلاش های نوجویانه می گذاشت. به قول داکتر سمیع حامد: درآن سال ها هرنقد ونوشتارپیرامون ادبیات می بایست یا طلا در مسیزه می شد ویا موسیقی شعریزه

این به این معناست که نبود مرجعیت بومی برای طرح درست سازوکار نقد ادبی در داخل مارا شدیدا وابسته ی دیدگاه ها وسیستم های نقد ادبی در ایران می کرد.   

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 16:6  توسط مسعود حسن زاده  | 

درود!

 

آنچه در ادامه ميايد. نامه ي دوست جديد ايراني من جناب كوروش همه خاني ست. اهميت اين نامه به اين دليل است كه ۴ روز قبل به دنبال نشر شعري براي علي عبدالرضايي درين صفحه شخصي دربخش كامنت از نام ايشان سوء استفاده كرده و فحاشي كرده بود. اين جناب فحاش فكر مي كرد سكه تمام شگرد هاي تازه شعري به نام علي عبدالرضايي خورده است. هرچند از شيوه نثر وشيوه استدلالش كاملن مشخص بود كه بي سواد است و احتمالن جز پادوهاي سياسي جناح هاي ناسيوناليست  ايراني بود. پس از خواندن آن كامنت در يك اي ميل از جناب كوروش همه خاني خواستم كه درين مورد توضيح بدهند. آنچه درادامه مي خوانيد ابتدا اي ميل من ودر ادامه جواب ايشان است.

 

سلام جناب كوروش همه خاني
> من مسعود حسن زاده همان شاعر افغانستاني هستم كه به زعم شما جمهوري اسلامي از من براي كوبيدن علي عبدالرضايي استفاده مي كند
> نكته اول اين كه خانم خالده فروغ يكي از بهترين دوستان من هستند جداي از اين خالده شخصيتي ست كه حتا صرف نظر از كارها وفعاليت هاي گرانبهايش نازنين ترين زني ست كه من در عمرم ديدم. شما كه دردنياي باز زنده گي مي كنيد بهتر از من بايد بدانيد كه ويرايش نظرات وب لاگ وظيفه من نيست.

واما درمورد شعري كه به عبدالرضايي تقديم شده است. من شك دارم دقيق خوانده باشيد.وشايد هم آنطور كه شعر هاي خودتان نشان ميدهد ازين فضاها بدور هستيد.اگر به نظر شما آوردن نام اعضاي جنسي وحتا كلمات ركيك در شعر فحش دادن محسوب مي شود من پيشنهاد مي كنم قبل از قضاوت مقداري با شعر امروز آشنا كنيد خودرا.نكته ديگر اين كه آنچه من مي نويسم نه تنها شباهتي به كارهاي علي عبدالرضايي ندارد كه كاملن خلاف جهت او حركت مي كند. كارهاي من قبل از همه معطوف به وضعيت ادبي ست كه آن را نفس مي كشم.حالا شايد درين ميانه گاهي شباهت هاي خلق شود كه كاملن طبيعي ست.چون بخشي از دغدغه هاي عبدالرضايي با من مشترك است. ازجانب ديگر آنچه را كه شما ها اكنون به نام عبدالرضايي سكه مي زنيد حاصل كار جدي ده ها شاعر ايراني سركوب شده است كه توانايي وميل سازش با جريان هاي سياسي بدنام براي خارج شدن از ايران را نداشته اند. من مطمينم اگر كوچكترين آن شاعران مثلن محمد حسن نجفي اگر درسطح صفحات انترنت مطرح شود هم عبدالرضايي وهم تعداد بيشمار ديگر مجبور مي گردند اين فضاي ايستا وفريز شده را رها كرده وبه رياضتي تازه رو بياورند.با همه اين ها من به عبدالرضايي وكارش احترام قايلم و تعدادي از شعر هايش را نيز دوست دارم اما نه به آن پايه كه دردستور كار شاعري من قرار بگيرد.
> اين نامه را به اين دليل نوشتم كه گفته باشم احترام دارم به هركسي كه پيرامون من وكارهايم چيزي بنويسد.
> خوش باشيد
> مسعود حسن زاده .

 

shaere garami ,v m0htaram aghye hasan zade .
ba ehteram v dorosdhaye garm .aval az hame yek moye afghaniha ra ba sadha hezar shaere dar iran k ahle ghibat v tohmat zadan mibashad avaz nmikonam.zemnan man b jane kalame k rishe dar khone asheghan darad .man 4 mahe ba donyae sher v shaeri bedrod gofteam.v ghole ensani midam k nazanini mesle shoma k vaght gozashte v baram in nameye ba mohabat v boland ra neveshte ghabele ehteram khahad bod.man nmidanam k shere shoma koja chap shode v ay kash zekr mikardid .zemnan man dar tamame donya hodode angosht shomari shagerd daram har chand khodam shagerd hastam v hamegi etefaghe nazar darand k man ba donyae sher b khatere ghibatha v kamenthai k barayam migozarand ,delsard shode v javabe shere digaran ra nmidaham.hala agar az man kamenti dideid 100% yaghin bedaraid in haghir ahle in nekbat bazi ha nistam .v agr khodaye nakarde shoma narahat shodeid .man  ozr mikhaham az tarafe onha k shomara narahat kardeand.onha ra mibakhsham k mano shomara mikha,hand az donyae sher  delsard konand.ehterame mara nesbat b khodet v kalamatet mahfoz bedar .az dor dastat ra mifesharam v montazer k in namaro dar har ja k mikhahi chap kon.

ba mehr korosh hamekhani soed
 

www.Sibeabi.org

 Korosh Hamekhani

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 12:21  توسط مسعود حسن زاده  | 

برخر مگس معرکه لعنت!

یادداشت:

مبحثی که از چندروز قبل پیرامون نکته نظرات نگارنده این سطور درباره بازخوانی وخوانش انتقادی وضعیت ادبی امروز افغانستان میان من و روح الامین امینی متصدی صفحه" دوم شخص مخاطب" درروزنامه پيمان چاپ كابل آغاز گردیده بود با نوشتن مطلبی بی ربط وعقده گشایانه از نگارنده ای بی هویت و کم سواد از آدرس دفاع از جریان ادبی که خواستار ادامه این وضعیت ادبی ست ، به بیراهه ای فجیع کشانده شد. این مطلب بدون این که اظهارات نویسنده ی نوشته" سابق روشنفکر، حال پست مدرن، آینده...؟؟؟" را به رسمیت شناخته ودرخور پاسخ بداند، تلاشی است در فاش کردن جزییات وحاشیه های پنهان شده ی که باعث ایجاد چنین وضعیت مسخره ای شده است. البته سعی خواهم کرد دلیل عقده مند شدن نویسنده ی " سابق روشنفکر، حال پست مدرن، آینده...؟؟؟" وآن دیگران را نیز روشن نمایم.

 

1

برای نگارنده ای که از موضع فاش کردن ساختار وبافت یک متن از طریق جستجو در نکات وعناصرپنهان شده آن متن یا سوژه مورد نوشتار به سراغ آن می رود بی نهایت باعث خرسندی ست که خود آن متن یا سوژه مورد نوشتاررا در وضعیتی گرفتار کند که خودش به فاش کردن لایه های پنهان خود بپردازد. هرچند درین بحث نگارنده ی نوشته ی" سابق روشنفکر، حال پست مدرن، آینده...؟؟؟" به هیچوجه نمی تواند به عنوان مدافع جریان ادبی که خواهان ادامه ی وضعیت بی هویت ونابسامان ادبی ست، مطرح گردد. چه اگر چنین باشد وای به حال دیگرانی که خودرا منتسب به این جریان می دانند. اما با وجود این مقداری از نکته نظرها وگرایشات جریان یادشده در همین نوشته نیز وجود دارد. هرچند بسیار ناشیانه، سطحی و مبتذل مطرح شده اند.

برای تشخیص واقعیت اصلی پنهان شده در عقب این گونه موضع گیری های مبتذل و ارتجاعی نخست باید وضعیت ادبی که باعث بروز وحدوث چنین نیروهای شده اند تشریح گردد.

2

اززمان سقوط امارت طالبان گستره ادبی افغانستان شاهد اتفاقات عجیب وغریبی بوده است. نویسنده گان وشاعرانی که تازه از ایران ،پاکستان و...به کشور بازمی گشتند، باخود خرده سلیقه ها وروش های تازه ی ادبی را میاوردند. از جانب دیگر نویسنده گان وشاعران بومی که حتا در سال های جنگ نیز در داخل بوده وزیر باران گلوله وخفقان رژیم های دیکتاتور به نوشتن ادامه داده بودند. فرصتی یافتند تا نوشته های شان را از بکس های گرد گرفته بیرون آورده وبه چاپ برسانند. خود این وضعیت تقابلی ناگزیر میان این دوطیف به وجود آورد.هرچند بخش اعظم هردوی این طیف ها دراساسات نگرش ادبی باهم هم نظر بودند. ولایت هرات به لحاظ نزدیکی جغرافیایی به ایران در حلول و حضور شخصیت ها ومباحثی ازین دست طرفه بود.

در چنین وضعیتی که هرروزه شاهد برگذاری محافل پرطمطراق ادبی در گوشه وکنار کشور بودیم، تعداد اندکی از نویسنده گان وشاعرانی که نه مستقیمن متاثر از وضعیت ادبی ایران بودند ونه کارهای شان شباهتی به آثار آفرینشگران داخلی داشت، به این کشف رسیدند که می شود روی جبهه ی سومی هم حساب کرد.

این جریان رفته رفته در حاشیه  محافل پردنگ وفنگ دوگرایشی که از آن نام برده شد به حرکت درآمد. به تدریج موضع شدیدن انتقادی اعضای این گرایش وضعیتی را به وجود آورد که دوجریانی که قبلن ذکر گردید به نوعی ایتلاف ستراتژیک برسند. اما با آن هم هیچ یک از محافل و مجالس شان ایمن از طرح سوالات گزنده و ساخت شکنانه جریان سومی نبود.

3

نگارنده ی این سطور در آن زمان بنارا بر تجربی پنداشتن ادبیت وشاعری گذاشته بود. غزل، قصیده، نیمایی، سپید، دوبیتی و...همه گونه های ادبی بودند که به موقعیتی به نام شعر وشعریت اشاره داشتند. موازی با این همه روزه شاهد بروز و حدوث شخصیت های کنسروشده ای بودیم که مثل تحفه ی هند از این طرف و آن طرف برما نازل می شدند. مثلن می دیدیم که دریکی از مجالس ادبی به یکباره شخصیتی نورانی که قبل از آن از جانب مقامات کشوری ولشکری کشور دوست وبرادر ایران مورد التفات قرار گرفته و بخشی از نذورات خلق الله را به ایشان مساعدت کرده بودند تا مدحی درخور بنگارد. بر فراز تریبیون قرار گرفته وبا هیبتی مضحک می فرماید: جوانان توجه کنند!     ووقتی بیشتر جستجو می کردیم وبه آثار مکتوب وغیر مکتوب جناب استاد مراجعه می کردیم. می دیدیم که چندین سال دیگر مانده تا ایشان خواندن و نوشتن یاد بگیرند . ویا شاهد این بودیم که جناب دیگری از جناح مءتلفه که استادی ست فرهیخته و پرادعا  وتمام سال های جنگ را در داخل بوده  است ،در مجلسی می فرماید که کسانی  همچون نیما وشاملو وپیروان شان که به نگارش شعر سپید و نیمایی مبادرت می ورزند جز کسانی هستند که نمی توانند شعر موزون بسرایند. وباز همین جناب استاد در خفا ازت می خواهد که کمک کنی با لیستی از نام های نویسنده گان امروز جهان، عناوین تیوری های مطرح روز واتفاقات ادبی امروز آشنا شود البته درحد نام وتاریخ

جریان ادبیات تجربی در هرات ناگزیر بود تا مسیر خودرا ازین آقایان و خرده فرمایشات شان جدا کند. تعدادی از جوانان در انجمن ادبی هرات عاصیانه به مزه کردن تجربیاتی تازه وگاهن بی سابقه وگسسته در حوزه شعر پرداختند. تنها راه منطقی، آغاز گسستی غریب وتجربه گرایانه از پرونده ادبیات وادبیت موجود بود. بدیهی ست که برای چنین جریانی راه بس دشوار و پر از فراز ونشیب  بوده است.

4

در همان دوره ها مد شده بود که فضیلت مآبان جریان مءتلفه ادبی جمعی از جوانان از همه جا بی خبر وکم سواد را نیز که اکثریت شان از کاسبکاران بازار بودند شخصیت داده و گرد خود جمع کنند. وظیفه این بیچاره ها به به وچه چه گفتن در مجالس استاد بود. البته در بدل فیض بردن از افرازات جناب استاد. برای این عده همراهی چنین شخصیتی بزرگترین سعادت به حساب میامد.استاد هم با بزرگواری در بعضی از مجالس از تعدادی برگزیده گان نام می برد.

نگارنده ی مطلب" سابق روشنفکر،حال پست مدرن،آینده...؟؟؟" ازین افراد می باشد. با جدی تر شدن کار جوانان حلقه ی ادبیات تجربی در هرات ، خانه ادبیات جوان آغاز به کارنمود. نهاد ساده وبی تعارفی که فضارا برای بروز چهره های تازه در عرصه شاعری وادبیت تجربی مهیا ساخته بود. همه روزه چهارشنبه ها تعداد زیادی دختر وپسر برای اولین بار این امکان را پیداکرده بودند که درمورد نیما و شاملو وواصف باختری،قهار عاصی، سمیع حامد، اخوان وفروغ و سهراب و وبراهنی ودیگران صحبت کنند. ایجاد این نهاد و استقبال بی سابقه از آن درمیان آفرینشگران جوان زنگ خطری بود برای اصحاب ادبیات رسمی و مءتلفه. به همین دلیل ازمریدانی که قبلن از آن ها یاد شد به عنوان جاسوس استفاده کرده و تعدادی از آنها را به جلسات خانه ادبیات فرستادند که نگارنده مطلب" سابق روشنفکر،حال پست مدرن،آینده...؟؟؟" نیز جز آنها بود. خب طبیعی ست که افرادی اینچنینی به دلیل بی سوادی در عرصه ادبیات نمی توانستند درآن جمع حرفی برای گفتن داشته و مطرح شوند. هر اظهار نظر این افراد پیرامون شعر های که خوانده می شد موجبات خنده ی  حاظرین را فراهم می کرد. با این اوصاف این مریدان نمی توانستند در وظیفه ی سپرده شده موفق باشند. وبه اضافه این در اندک زمانی نحوه بحث ونوشتار وگفتار و حتا لباس پوشیدن جوانان ادبیات تجربی بر ذهن راکد این مریدان تاثیر گذاشت. و در کمال تعجب دیدیم که حتا همین جناب نگارنده ی مطلب" سابق روشنفکر،حال پست مدرن،آینده...؟؟؟" نیز از سلک درویشی و البسه ی مذهبی افراطی در آمده وپطلون جین وبلوز عکس دار و کمربند منگنه دار به تن کرده و موهایش را نیز ژل کتیرا زده وریشش را به تیغ بسته است. نتیجه این شد که چنین افراد که با لمپنیزم البته از موضع ضعف و بی هویتی وارد جرگه ادبیاتچیان شده بودند از درگاه مراد نیز رانده شوند.  پس از گذشت مدتی خلاء هویتی عمیقی که درمیان مریدان سابق بوجود آمده بود باعث گردید که دوباره به پیر دیروزین رجعت کرده وبا عذرخواهی دست بوسی ووساطت اطرافیان استاد با شرط وشروطی تازه به خادمی درگاه پذیرفته شوند. استاد نیز که هوارا پس دیده و به خوبی متوجه شده است که دیگرافرازات دیروزین حتا درمیان عوام نیز خریدار ندارد، می پذیرد که مریدان غضب شده با همان سرولباسی که دارند باردیگر به وظیفه ی پیشین مشغول شوند.

5

با این تاریخچه حالا به خوبی معلوم می شود که دلیل نوشتن چنان خزعبلات وهرزه نگاری یی چه بوده است. برای نگارنده این سطور چیزی شبیه رسالت است که درتقابل با لمپن های بی سروپایی اینچنینی به افشای هویت شان بپردازد. من امیدوارم مسوولین روزنامه وزین پیمان اجازه ندهند که چنین افرادی صفحات این روزنامه را وسیله ی عقده گشایی و تصفیه حساب های شخصی خود کرده و روزنامه را همچون کاروانسرای بی در وپیکر جلوه دهند.

بحث اصلی من با جناب روح الامین امینی پیرامون ضرورت یک تحول ادبی در کشور ادامه خواهد داشت. در ادامه این بحث مطلبی نوشته ام تحت عنوان "پست مدرنیزم، تخطی و نابه هنگامی در جامعه افغانی" که در صورت بازگشتن بحث به مجرای اصلی آن و جلوگیری از نشر مطالبی شبیه " سابق روشنفکر،حال پست مدرن،آینده...؟؟؟" از جانب مسولین محترم روزنامه پیمان، آنرا برای نشر خواهم فرستاد.  واگر چاپ چنین خزعبلاتی ادامه پیدا کند، شاید این آخرین نوشته ی باشد که از من در روزنامه پیمان می خوانید. چون آزادی وتوانایی هرکاری در من هست الی فحاشی و تهمت وتقابلی هرزه و بی ارزش با جریانات و افرادی که هیچ حرفی برای گفتن نداشته و باساده ترین اصول وهنجارهای گفتگو ومباحثه نیز آشنا یی ندارند .

قدیمی ها چه نیکو گفته اند:    برخرمگس معرکه لعنت!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:15  توسط مسعود حسن زاده  | 

به کسی در تهران که نیست...

به علی عبدالرضایی

 

 

 

هرازالهء زلزله ی تهران!

هرازناک ترین زلزله ی تهرانی

تو آنی که هرآنی ترین زلزله ی تهرانی

میان ران های سُست وسفید تهران

تو همان دخترانی که می افتند     سُست وسفید

ورانی دیگر برمی خیزد          سُست وسیاه

ورنگ

 می باخته می شود ازدرد ی

                       که نکردی

توهمانی!     

باسن پف کردهء آسفالت

دستی بریده بر شهید رجایی خیابان

که در آنی بوق می زنند           بربالای برج میلاد

 

روحِ با شکوه نشُسته

بر مسیحایی شیک

وتوکاملن چنانی!

زلزله در تو می کند تهران

 

وتو حضرت آقا!

ارجع الی ربک

عامه در عمامهء عام

در صلوات پس از مرگی

 در خیابان

         ...آنی

اصفهانی از زنده رود روده های بیابان

                           چنان نصف جهانی

وشاعر می شوی از بس کنار "مترو ها وسروسهی ها "

بوسه از اصفهان می دزدی

وتهران در تو می گندد

وتو ای.....رانی

نه آن رانی که میرانند می افتد از بس بلند می خوانند:

خوابیده خوب خاطره عر عر!

خوابیده همچون زلزله در عبای بادی سیه

در عبای زلزله بادی سیه

 

وتو حضرت آقا!

در تهرانی که میدانی

میدانی نمانده از کبوتران حرم پُت

صدها شکاف سینه در جای جای سینه ء تهران

از هر ازاله زلزله در کس نیست

یک خرمگس که بس که بس وبس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 14:53  توسط مسعود حسن زاده  | 

من فحش می دهم، پس هستم!

 

یادداشت:

این نبشته بدون این که بخواهد پاسخی را در برابر فحاشی های دوست دل نازک مان روح الامین امینی که درشماره هشتاد وششم روزنامه پیمان درمطبلی تحت عنوان " عطای پست مدرن شما به لقای شما" عنوان گردیده است مطرح نماید، سعی می کند  به تشریح فضا و گستره ای  ادبی بپردازد که  در آن همه چیز گفته می شود تا هیچ چیز گفته نشود.

 

به مسوولین روزنامه وزین پیمان

 

نخست اظهار سپاس از این که فضا را برای مطرح شدن اندیشه های متفاوت مهیا کرده اید. نگارنده یقین کامل دارد که مسوولین پیمان با اشراف کامل از وضعیت نا هنجار اجتماعی وفرهنگی ما ضرورت آزاد سازی اندیشه های سرکوب شده را درک کرده اند و همین درک باعث شده است که با دست ودلی باز حتا به چاپ مطالبی اقدام کنند که مطرح شدن آن باعث تحریک جناح های شود که از ریشه با آزادی بیان مشکل دارند. مطالبی که چاپ آن به مخالفین ودشمنان آزادی اندیشه وبیان فرصت این را می دهد تا با انگشت گذاشتن بر آن ادعا نمایند که رسانه های امروز افغانستان به طور بی بند وبار وبدون در نظر گرفتن ساحه حقوق فردی، حقوق اجتماعی وبدون در نظرداشت عفت کلام به چاپ مطالب می پردازند.

واما یک نقیصه:

تا جایی که سواد ژورنالیستسک نگارنده این سطور اجازه می دهد مسوولین یک نشریه حق دارند مطابق با پالسی نشراتی خود از چاپ یا نشر یک مطلب خودداری نمایند.این حقی ست که در قانون هم تعریف شده و جای بحث ندارد.مگر هنگامی که پای نقد استراتژی این رسانه در یک کلیت مطرح باشد. اما تا حال مشاهده نشده و قانون یا هنجاری وضع نشده است که به مسوولین یک رسانه حق حذف بخشی از مطلب یا تحریف ، دستبرد یا اضافه کردن چیزی به مطلب ارسال شده به اداره رسانه را داده باشد.

چند روز قبل نگارنده این سطور نوشته ای را به اداره محترم روزنامه پیمان فرستاد که در هیچ بخش آن چیزی خلاق قوانین ، هنجار ها وحتا پالسی پیمان  وجود نداشت. چنانچه نوشته یاد شده بدون هیچ دخل وتصرفی در روزنامه دولتی اتفاق اسلام در هرات به چاپ رسید. سوال اول من به عنوان نویسنده آن مطلب این است که آیا لازم بود سیاست گذاران نشریه به دلیل اینکه مطلب یادشده در نقد نظرات یک تن از دست اندرکاران روزنامه پیمان بود ، اجازه بدهند متصدی صفحه مربوطه هرطور که دلش بخواهد به حذف، جرح وتعدیل نوشته بپردازد؟ سوال دوم این که روزنامه وزین پیمان آیا با آنچه که متصدی صفحه مربوطه می نویسد موافق است ودر بحث های اینچنینی موضع خاص ادبی روزنامه پیمان همین است که توسط متصدی آن صفحه نگاشته می شود؟

متصدی صفحه " دوم شخص مخاطب" در شماره مورخ چهارشنبه 12 سرطان 1387 با عصبانیت تمام بخش ابتدایی نوشته ای را که من به اداره پیمان فرستاده بودم حذف کرده است. شاید جناب محترم چیزی از آن سردرنیاورده است یا فکر کرده است مخاطب ویا هیروی بخش اول آن نوشته خود وی است. در حالیکه هیچ مصداق و دلیلی برای این تصور در آن متن وجود نداشته و مطلب پیرامون نوشته اولیه جناب متصدی صفحه" دوم شخص مخاطب" بوده است.

به اضافه ی این ، جناب متصدی در ذیل عنوان مطلب من سطری سست وبی هویت را اضافه کرده است( پاسخ مطلب" استاد مسلم پست مدرنیزم" نوشته روح الامین امینی )که خواننده آگاه پس از خوانش بخش کوتاهی از نوشته متوجه می شود که این سطر هیچ ارتباطی از نظر محتواو شیوه نثر نگاری با کُل مطلب ندارد.

 

اصل مطلب

 

حالا برمیگردم به مبحث اصلی، این بخش را با چند سوال آغاز می کنم. چرا درفضا و گستره ی ادبی حاکم بر ما به سرعت برق وباد ساده ترین مباحث ادبی به بزرگترین جنجال ووسیله تخلیه عقده های طرفین تبدیل می شود؟ چرا چنین مباحث به طور اتوماتیک به سمت من وتو های اینچنینی کشانده ومنحرف می شود؟ مگر نه این است که به قول شمس قیس رازی وظیفه ورسالت نقد، سوا کردن سره از ناسره و مشخص کردن غص وثمین یک نوشتار است؟ مجموعه این اتفاقات مشخصات چه دوره ووضعیت ادبی –فرهنگی را فاش می سازد؟ چرا میراث داری فردوسی و مولانا و جامی و بیدل وحافظ و... مارا بدین جا رسانده است که همچون بت پرستان هندودر خود فرورفته و تمام هوش و خردمان را در اجرای مناسکی پوچ وپهره داری بت های طلایی خلاصه کرده ایم؟ و مهمتر از آن ، آیا همین بستن دروازه های اندیشه وخرد برروی سیر متغیر دانش بشری و خلاصه کردن بزرگانی همچون فردوسی و حافظ و بیدل و... در روایتی به نام میراث مقدس بزرگترین دلیل عقب مانی ما نبوده و آیا با این شیوه بزرگترین جفا را به این میراث مقدس روا نداشته ایم؟ حالا ، چه جریانات و طرز فکر های مولد این روحیه ی انسان ستیز و ضد ادبیت و ادبیات بوده است؟ سهم شاعران ومتشاعران درباری و مقلدین عارف نما و صوفی مانند ودلالان وواسطه ها دردرازنای تاریخ ادبیت این زبان واین ملک  در خلق وپرورش این وضعیت چه بوده است؟ سهم فضیلت مآبان ادبیات محفلی و انجمنی ، ادبیات دولتی، جریانات ادبی سفارشی و تقلیدی، خرده گرایش های سطحی وبی مایه ی متوسل ووابسته به تشویق چاپلوسان ،ادبیات حزبی وقومی، ادبیات دانشگاهی و تمام سازوکار ادبی که در هردوره سازنده ء یک رسمیت ادبی حاکم بوده اند در ایجاد وضعیت ادبی حاضر چه بوده است؟   و مهمتر از همه این سوالات؛ چه کسی تا به حال  درین جغرافیاچنین سوالاتی را مطرح کرده است و چه کسی باید پاسخ بدهد؟

فکر می کنم با طرح این سوالات گستره و فضایی که ادبیات وادبیت امروز ما در آن جای می گیرد مشخص می شود. این دغدغه ها مشخص می کند که کدام جریانات یا کدام افراد به تداوم وضعیت نابسامان وبدور مانده از نقد ما کمک می کنند و چه افراد وجریاناتی برای یک تحول عمیق ادبی برنامه و ساز وکار دارند. حالا می شود به ساده گی هویت و جایگاه تک تک جریانات، شبه جریانات و گونه های ادبی معاصر را تعیین کرد.

حالا نویسنده وادبیات چی که خودرا با چنین گستره ای مواجه می کند چگونه می تواند به نکته نظرات سطحی و بهانه گیری های کسانی بپردازد که شعر برای شان تبدیل به روسپی بی هویتی شده است که فقط از آن لذت می برند وبس!

من شادمان هستم از این که متصدی صفحه " دوم شخص مخاطب" همچنانکه در مطلب قبلی نوشته بودم به درک قصیرش از آنچه در باب آن نوشته است اعتراف کرده است. جوابیه ی که این جناب به نوشته من نگاشته است پر است از اعتراف های آشکار وپنهان ایشان در این باب. به طور نمونه: نقل به مضمون"من جریان مصاحبه ای را نوشتم ودر حین نوشتن جریان مصاحبه به همان سرعتی که قبلن می نوشتم شعر هارا هم نوشتم. البته با این تفاوت که این بار تلاش کردم از فکرم کمتر کار بگیرم و...") هرچند نیازی به این مثال هم نبود ومخاطب دانا به ساده گی می تواند از شیوه استدلال وطرز نوشتار به هم ریخته ی جناب نویسنده پیمان هم این مسله را درک نماید.

آنچه مشخص است این است که قرار بوده است نگارنده پیمان بدون زحمت تحقیق بیشتر و دست وپا کردن پاسخ های به آنچه که در نوشته من آمده بود، قرار بر این بوده است که به جای پرداختن به نوشته ،با عجله اعتراضیه و هزلی پیرامون نگارنده مطلب" دوم شخص مخاطب یا اول شخص غزلپوه" نوشته شود. نه نوشته او

میخواهم صرف نظر از دوستی که جناب ایشان از آن یاد کرده اند، گذری کوتاه بر ایرادات شان داشته باشم که در نوشته من یافته اند. البته سعی من این خواهد بود که باردیگر این بحث را که جناب نویسنده پیمان از حوزه عمومی یک بحث ادبی خارج کرده بود،باردیگر به حوزه یک گفتمان ادبی عام رجعت دهم.

 

بررسی ادعا ها ...

 

گفته اند که ادعای بزرگی کرده ای. و ادای نیما را در آورده ای و یا به بزرگان تاخته ای

نمی خواهم به عنوان پاسخ این چیز هارا بنویسم اما دوست دارم آنچه را که می فهمم و می پسندم اظهار کنم. همانطور که نویسنده پیمان هم به آن اشاره کرده است گرایش عمده فکری من طی این ده سال گویا پست مدرنیزم بوده است.که البته باید این مسله را اصلاح کنم. نگارنده این سطور بیشتر علاقه مند مباحث انتقادی و شک گرایانه پیرامون ادبیات می باشد. وچون بخش اعظم این گونه مباحث در دوره حاضر در قالب تیوری ها ونظریات پست مدرنیستی مطرح می گردد ناگزیر برای داشتن درک درست باید سراغ این تیوری ها رفت. البته درین راه تعداد بیشمار دیگر از نویسنده گان و شاعران امروز ما هم قدم برداشته اند. که من میتوانم از شمس جعفری، نقیب آروین، مارال طاهری، مریم ترکمنی، لینا نبی زاده، اسماعیل سراب وتعداد بیشمار دیگر نام ببرم که حد اقل در حوزه جغرافیایی که من در آن زنده گی میکنم می شناسم و با کارهای شان آشنا هستم. در حوزه های دیگر ادبی نیز به مشکل می توان شاعر یا نویسنده موفقی را یافت که متاثر ازین جو وفضا نبوده است.

دربالا ذکر کردم که وقتی کسی به این درک می رسد که ما در وضعیت نابسامان ادبی که در بالا از آن یاد شدقرارداریم. چگونه می تواند ادعای بزرگی کند؟ ویا در چنین وضعیت مسخره ای چه چیزی می تواند بزرگی به حساب آید؟ اگر به زعم مخالفین وفحاشان، نگارنده این سطور خودرا تکه دار پست مدرن در افغانستان می داند چگونه می تواند با اظهار فضل و بزرگی موافق باشد؟ چون رد دوآلیته یا دیالکتیک در پست مدرن عملن زمینه ء پذیرش بزرگ و کوچک را از میان بر میدارد. بزرگ چیزی مشروط است که ما به آن بزرگی می بخشیم. کهتری و مهتری در خود ماست.

 

نیما همانقدر که باید خوانده شود، همانقدر نیز باید فراموش گردد

 

ودر باره نیما؛ نیما برای ما جسارت بزرگ کل تاریخ ادبیات است. ایستگاه ناگزیر وتلخی ست برای صدها سال درخود تنیدن ها و در خود ماندن ها. البته این به معنای رد کارنامه بزرگان ادبیات کلاسیک نیست. که تک تک آنان دررسیدن به آنچه که نیما مطرح کرد نقش به سزای داشته اند. اما نیما این امکان را به وجود میاورد که برخلاف نگرش غیر علمی و تحول ستیز گذشته که از موضع یک محکوم و مغلوب به ادبیات گذشته همچون تقدسی خلل ناپذیر می نگریستیم، توانایی این را پیدا کنیم که ادبیات وادبیت گذشته را وادار به تاثیر پذیری از آموزه های دوران خود نماییم. شاید ظاهر این سخن بعید به نظر برسد اما نگاهی اجمالی به جریان های متنوع ادبی که متاثر ازین دیدگاه طی 20 سال گذشته در حوزه زبان فارسی بوجود آمده است به خوبی نشان می دهد که گذشته طلایی وبا عظمت ادبیات فارسی فقط زمانی می تواند درذهن وزبان و زمان ما حضور بیابد که بتواند متاثر از سبک و روش زنده گی ما گردد. یعنی در حقیقت این ما هستیم که انتخاب می کنیم. البته این سخن و این آموزه از رضا براهنی ست.

من معتقدم ما نمی توانیم و نیازی هم نداریم که نیمایی دوباره خلق کنیم اما برای انجام یک گذار ادبی موفق ناگزیر هستیم از این که نیما را نه صرفن به عنوان گونه ی ادبی، بلکه به عنوان تحولی عمیق درقصه ادبیات خوب بفهمیم .

 

تحریک شخصیت های ادبی

 

بخش های بیشتر نوشته جناب نگارنده پیمان اختصاص دارد به نکته نظرات من پیرامون بازخوانی غیرمومنانه ادبیات کلاسیک و ادیبان امروز کشور. نویسنده پیمان سعی می کند تا با رودررو قرار دادن من با شخصیت های مطرح ادبی این سال ها همچون استاد واصف باختری، پرتو نادری و... زمینه ای فراهم آورد تا فشاری را که به دلیل ادعاها و گنده گویی های خودش علیه اش بوجود آمده کم کند. اما می خواهم بگویم که جناب نویسنده! آن شخصیت ها پخته تر ازین هستند که همچون شما وارد معرکه ی شوند که طرف مقابل شان به جای تن دادن به استدلال و گفتگو به فحاشی بپردازد و نادانی  اش را در عقب نوشتن مهملات و چرندیاتی که حتا از خودش هم نیست پنهان کند.

قبل از این هم نگارنده این سطور به کرات ودرحضور این بزرگان این مسله را که شعر امروز ما نیاز شدید به دوباره خوانی وخوانش انتقادی آثار استاد واصف باختری به عنوان آغازگر شیوه ی جدید در نگرش وسرایش دارد مطرح نمود. همزمان با بدایع وبدعت های باختری قرار بوده است شعر ما یکی از پوسته های فرسوده خودرا بیندازد ووارد دنیای روشنتر شود. اما می بینیم که این پروژه موفق از آب درنیامده است. شعر ما نه تنها پوسته های فرسوده اش را نیانداخته که انواع لایه ها وپوسته های کاذب دیگری را نیز به خود گرفته است. ما دانش وصلاحیت ونیاز  این را داریم تا برای روشن شدن دلایل ناکامی پیشنهادات واصف باختری و ادامه دهنده گان راهش با طرح سوالاتی دقیق علت در جا زدن شعر وادبیات معاصررا پیدا کنیم. مگر این که جناب شما وتعداد اندکی دیگر مایل به این هستید که تا ابد ریزه خوار سفره نقد وتیوری های ایرانی ها باشیم و منتظر بمانیم تا ایرانی ی بیاید و گره های هزار توی ادبیات مارا نیز از خیر سرش بگشاید.

 

نگاه غیر مومنانه به ادبیات کلاسیک

 

واما در مورد نگاه غیر مومنانه داشتن واستفاده از ترکیب "غیرمومنانه"

ایرادی را که نگارنده پیمان به استفاده از این ترکیب وارد می داند به طور عجیبی بیانگر کم سوادی ایشان است. من حتا تردید دارم که این ترکیب وعلت استفاده آن در نوشته ونظریاتم را تشریح کنم. چون اگر کسی حتا در حد خوانش قصه ونوول هم با ادبیات آشنایی داشته باشد به ساده گی می تواند درک نماید که مومن یا مومن نبودن چه ارتباطی با بحثی که من مطرح کردم دارد. اما برای آگاه شدن نگارنده پیمان می نویسم که: مومن بودن یعنی ایمان داشتن به راه وروشی وانجام دادن آن روش به عنوان سلوک فردی ویا احیانن جمعی . منظور از خوانش غیر مومنانه ادبیات کلاسیک یعنی این که وقتی شاعری، ادبیاتچی ی از پیشنهادات و شگرد های ادبیات کلاسیک به عنوان گونه ای از ادبیات پیروی نمی کند در حقیقت به آن ایمان ندارد. و وقتی قرار است از موضع نقدی عمیق به آن ساختار پرداخته شود بدیهی ست که بدون داشتن نگاه منتقدانه ویا همان غیر مومنانه نمی توان نقدی دقیق داشت.

 

اندر باب صحرای عبدالمجید گرایش های تابع رسمیت ادبی

 

منظور من از پوسته های کاذب وجریان های بی مایه تابع رسمیت ادبی در افغانستان که جناب نویسنده پیمان بدون مطالعه دقیق نوشته از آن این گونه برداشت کرده است که گویا منظور من کاظم کاظمی، قهار عاصی، عبدالله نایبی و...بوده است بیشتر گرایش ها و قرتی بازی های همچون غزل معاصر، غزل فرم، غزل پست مدرن و ده ها جریان بی هویت و تقلیدی دیگری می باشد که حاصل گشت زنی مقطعی وولگردی در داخل وب سایت های بچه و دختر مدرسه ای های ایرانی ونتیجه تجربیات مدروزودست چندم  عشقی ست. این جریان ها شباهت زیادی به سینمای هالیوود دارد که با تکثیر عاطفه ای بازاری و دستمالی شده خلایق بی سواد را سرگرم می کند.مثلن در شعر غزل سرای پرادعای میخوانیم که توصیف می کند: یک میز دروسط اطاق بود. یار آنطرف میز ومن این طرف میز . البته معلوم نبود که یار بود یا توهمی از یار . یار به پیاله نگاه می کند ومردد می شود و من فکر می کنم که باید بروم و... حالا شما قضاوت کنید. کدام قسمت این شاعرانه گی تجربه شاعر افغان می تواند باشد؟ وحتا اگر هم باشد برای شاعری که در تمام شعر نشان می دهد ظاهران روایت گری می کند و به دادن پیام از طریق شعر معتقد است چه پیام انسانی درین اتفاقات مسخره وجود دارد؟ واز همه مهمتر مجموعه این اتفاقات به ظاهر شاعرانه چه ارتباطی با وضعیت ادبی ما دارد؟ واگر ادعای مبنی بر ذهنی بودن تمام این اتفاقات نیز مطرح است باید از جناب شاعر پرسید که چگونه با قالب محدود، متکلف و دستمالی شده غزل می توانی تجربه ذهنی ی را بسرایی؟ در حالیکه مسله اساسی همچنان پا برجاست و آن این که خود این تجربه نیز عاریتی ست و قبل از این که شاعر ما به دنیا بیاید هم به اشکال گوناگون در شعر ،رمان فیلم و داستان های هزاران مولف دیگر هم چنین واقعه ای اتفاق افتاده است.

 

واما پست مدرنی یت افغانی

 

درتمام تحلیل های مروج درافغاستان و گاهن در ایران سعی می شود نه تنها از پست مدرنیته ، بلکه از تک تک نحله های فکری که مخالف با هنجارهای رسمی، دولتی ومذهبی ست تصویری وارداتی و مهاجم ارایه شود. این تحلیل در علمی ترین وضعیت اش پست مدرنیته را همچون دوره ی تاریخی ویا یک ایدیولوژی  دیگر فرض می نماید. ایدیولوژی که سعی دارد با راه اندازی سوال های گیچ کننده سرراه خلاهای که در جوامع عقب مانده همچون ما وجود دارد زمینه سلطه فرهنگی قدرت های بزرگ را فراهم آورد. بگذریم از اینکه خود این تحلیل نیز مطلقن ساخته و پرداخته نیومارکسیست ها ست و درآقایان این طرفی هرگز سواد چنین تحلیلی وجود نداشته است. ترس از بوجود آمدن چنین وضعیتی در دستگاه حکومتی ایران، مسوولین نظام را واداشت تا نهاد های را به منظور سوء استفاده از آموزه های پست مدرنیستی ودفرمه کردن چهره براندازنده این اندیشه را به نفع روایت فندیمنتال و خفقان آور خود تغییر دهند. انجمن روتین ایران که در چوکات دانشگاه تهران فعالیت می کند یکی ازین  نهاد هاست. به اضافه این ده ها نویسنده و ناشر نیز سالانه از جانب دولت استخدام می شوند تا با نوشتن، ترجمه و چاپ آثاری گمراه کننده از یک  سوجلوی نقد های فاش کننده پست مدرنیته واقعی را بگیرند واز جانب دیگر ازنسبیت موجود در نظریات پست مدرنیستی به نفع اثبات حقانیت جمهوری اسلامی سوء استفاده کنند.

 

بخش اعظم نظرات مخالفین وموافقین پست مدرنیته در افغانستان متاثر ازین دیدگاه است.

در حالیکه تحلیل تاریخی پست مدرن یکی از سطحی ترین برداشت ها از این شیوه نگرش به هستی ست. بزرگترین متفکر این نحله فکری ( ژان فرانسوا لیوتار) پست مدرنیته را به عنوان یک وضعیت مطرح می کند . وضعیتی که بر پایان تاریخ، پایان دانش، و پایان همهء فراروایت ها تاکید دارد. نیچه نیز با ارزیابی ارزش ها درحقیقت روشن نمود که هیچ ارزش پایداری وجود ندارد و همه ارزش ها زاده ء شیوه های زنده گی ومطابق با قرارداد های اجتماعی گوناگون ساخته می شوند که با تغییر سبک زنده گی و تحول جهان حسی مجموعه ارزش های پذیرفته شده نیز از بین رفته وجای خودرا به ارزش های دیگر می دهند.. ژان بودریار، دیگر متفکر پست مدرن در نظریاتش آخرالزمانی را توصیف می نماید که زاده سیبرنتیک ، تکثیر ثانیه ی واقعیت های بازنموده شده و دخالت خرد ابزاری و سیستم ها و امواج مخابراتی در ذهن ، روان و میل واراده آدم هاست. میشل فوکو ، در مرکزی ترین عنصر اندیشه و نظام واژگانی بشریت (عشق) خصوصن در شرق، به دنبال رابطه قدرت می گردد و حتا درروابط عاشقانه نیز نوعی داد وستد ورقابت و اعمال قدرت را می بیند.

سایر اندیشه ورزان جریان پست مدرن نیز نگاهشان به جهان نگاهی آخرالزمانی ست. حالا بحث برسر این نیست که ما چقدر با این نوع نگاه به هستی موافق یا مخالف هستیم. هرچند برای هردو واکنش نیاز به سواد کافی داریم.بحث اصلی درست دیدن و درست مطرح کردن آن است. وقتی جایگاه اصلی این طرز فکر را به صورت درست مطالعه کنیم درمی یابیم که جغرافیای سیاسی ی به نام  افغانستان به دلیل چند فرهنگی بودن، چند زبانی بودن، منابع اقتصادی پراکنده، متناقض بودن شیوه ء زنده گی در حوزه عام وحوزه خصوصی، در هم تنیده بودن طبقات، مقاومت خرده فرهنگ ها دربرابر متمرکز شدن قدرت در یک یا دوفرهنگ فراگیر تر و هزاران دلیل دیگر بستری مناسب برای ظهور نوعی پلورالیسم فرهنگی، سیاسی، اجتماعی  ست. پلورالیزم ی که در صورت درست هدایت نکردن بحران دوره گذار می تواند تبدیل به نوعی آنارشی گردد. با این استدلال پست مدرنیته ی را که من نگارنده این سطور به آن می پردازم در واقعیت نگرشی کلاژ گونه و در هم آمیخته از خرده فرهنگ های رایج در کشور به اضافه طرز فکر ها و پیشنهاداتی است که در حوزه اندیشه جهانی شکل یافته اند و هر آن دچار تغییر استند. نه تنها این پست مدرنیته وارداتی و تقلیدی نیست که کاملن برخاسته از ذات پراگنده و متکثر مردمان این کشور است.

 

پست مدرن غربی هیچگاه در هلمند ظهور کرده نمی تواند اما پست مدرنیت افغانی با اعزاز تمام می تواند در چپن و کلاه قره قلی رییس جمهور وارد قلب ها وذایقه شهر وندان نیویورک و... شود. انچه یک امریکایی آخرالزمانی را شیفته این نماد پست مدرنیته افغانی می کند تناقض طنز آمیز ترکیب عبای راهبانهء طبیعت گرایانهء بافته شده از ابریشم در تقابل با کلاه ساخته شده از  پوست چوچه ذبح شده گوسفند قره قلی ست. که از دید مدافعان محیط زیست وحیوانات نماد درنده خویی انسان علیه طبیعت معصوم است.

 

این پست مدرنیته تا به حال چه گلی به سر ادبیات ما زده است؟

 

ساده ترین پاسخ به پرسشی چنین ناشیانه این خواهد بود که اگر پست مدرنیته به فروریختن جهان دوآلیته ی خشکه منطقی و ابزاری شده کمک نمی کرد، امروز جزای سرودن هر بیت شعر از نوع غزل فرم، غزل نیوکلاسیک، غزل حجم و ده ها نوع دیگر ازین گونه شعبده بازی ها از جانب تیکه داران رسمیت ادبی ، 80 ضزبه شلاق می بود. ونتیجه این می شد که تعداد زیادی متشاعران مغموم اطرافی ترجیح می دادند یا ناگزیربودند در همان روستای خوش آب وهوای شان به شغل شریف گاوداری بپردازند.

دست آورد بزرگ کسانی که طی این سال های آخر، شعر وشعورو دانش خودرا تبدیل به عجز ولابه های مقلدانه و بی مایه ی عشقی ، مرثیه خوانی برای اموات وقبرهای فرسوده ومدیحه سرایی برای شخصیت های بدنام سیاسی نکرده و باوجود شنیدن دشنام و توهین برای پی افکندن نگرشی نوین  رزمیدند نسبی کردن جو ورسمیت ادبی موجود در کشور است. امروز هیچ فصیل بزک کرده ای از موضع دانسته های ارثی و اندیشه نشده خود جرآت این را به خود نمی دهد که حتا وارد مبحث ادبیات شود. هیچ انجمن ادبی ی یا استاد فضیلت مآبی به خود این اجازه را نمی دهد تا با وضع قوانین وایراد ارشاداتی  ادعای طرح قوانین و هنجارهای همه پذیر ادبی را نماید. حصول نوعی دمکراسی در عرصه ادبیات حاصل کار عده ی از جوانانی بوده است که ادبیات را همچون زنده گی کردن به دقیقه ء اکنون نگریسته و آن را با ریسک های فراوان زنده گی کرده اند.

 

گپ آخر

 

من امیدوارم نه تنها مسوولین روزنامه پیمان، بلکه همه ی نشریات در کشور اجازه بدهند چنین بحث های حتا با شیوه های افراط گرایانه مشابه متصدی از همه جا بی خبر ستون " دوم شخص مخاطب" ادامه پیدا کند. ادامه این گونه بحث هااز یک طرف تخلیه ی عقده های اصحاب ادبیات رسمی و جریان های تابع آن را  به همراه داشته واز جانب دیگر هویت اینان و جریان های دیگری که در صدد مطرح کردن سوال های اساسی و ایجاد تغییر در حوزه ادبیات معاصر افغانستان هستند هویدا می گردد. هرچند من به عنوان یک شاعر و کسی که با جدیت سعی می نماید فقط زمانی دیده و خوانده شود که حرف تازه وبدیعی برای گفتن داشته باشد،کاملن به این امر اشراف دارم که تنها طرح دیدگاه های تازه ادبی یا موج آفرینی دردرون قرارداد های پذیرفته شده،در جغرافیای که قانون و هنجارهای پذیرفته شده انسانی نیز درآن نمی توانند جلو یورش بی رحمانه به فرهنگ وزبان تعداد بیشماری از مردمان آن را بگیرند ، نمی تواند باعث رشد ودگرگونه گی نگرش ما به ادبیات گردد. اما این دلیل نمی شود که گناه تمام ندانم کاری ها، سهل انگاری ها، تنبلی ها، کم سوادی هاو باج دادن ها ی خودرا به گردن سیاست های تهاجمی نماینده گان یک جریان زبانی دیگر بیندازیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 13:38  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام!

به نظر می رسد نشر مطلب زیر در ارایه هویت واقعی متشاعران مقلد از وبلاگ های بچه مدرسه ای های ایرانی ، موفق بوده است. روزانه از آدرس های گوناگون همچون غزل ژست مدرن . غزل فرم . غزل حجم . و... ده ها گرایش دیگر فحش نامه وتکفیرنامه های به ادرس این صفحه فرستاده می شود که بیانگر دست و پاچه گی اصحاب این نوع نگرش هاست. به اضافه این ،دوست گرامی جناب امینی که معلوم نیست اکر اشخاصی همچون من و نقیب آروین و بقیه در انجمن ادبی هرات نبودند سر از کدام خراب خانه فندیمنتال و خفقان آور ادبیات مذهبی درمیاورد. مطلب بنده را که برای نشریه پیمان فرستاده بودم با حذف وجرح وتعدیل به چاپ رسانده و جوابیه ی نیز با عصبانیت و بدون هیچ ارتباطی به نوشته ونکته نظرات من ،تنگ مطلب من اضافه کرده است.

به زودی نوشته ی پیرامون این برخورد حقیرانه جناب امینی و مشخص شدن بهتر جو ادبی کشور درین صفحه به نشر می رسد.

سپاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 14:26  توسط مسعود حسن زاده  | 

دوم شخص مخاطب یا اول شخص غزلپوه؟

 

 

یادداشت:

درشماره هشتاد وسوم مورخ یکشنبه نهم سرطان 1387 روزنامه پیمان درذیل ستونی با عنوان" دوم شخص مخاطب" مطلبی؟ نقدی؟ طنزی؟ درد دلی؟ دل دردی! تحت عنوان" استاد مسلم پست مدرنیزم"  توسط دوست شاعر ما روح الامین امینی به چاپ رسیده است که نوشته حاضر سعی داردبا استفاده از موضعی که نگارنده پیمان آنرا شدیدا تمسخر نموده است،انگیزش ها وپایگان آن نوشته را تشریح نماید.

بخش اول این نوشته به تشریح رویکرد آن نوشته همچون جسد مقتول در اطاق طب عدلی یا پزشکی قانونی می پردازد.

 

بخش اول/ بررسی پزشکی

 

سلام! به اطاق عملیات خوش آمدید. تعجب نکنید. تشریح یک متن ادبی ویا احیانا بی ادبی کاملن شبیه تشریح جسد در اطاق مخصوص طب عدلی یا همان "پزشکی قانونی" ست. هدف این تشریح پیدا کردن بافت های مرکزی عفونت دردل ورودهء جسدی به نام" استاد مسلم پست مدرنیزم"  وعلت مرگ اوست.   

خوب حالا جسد شکافته شد و به بررسی تک تک اجزای تشکیل دهنده واجزای رابط این دستگاه با سایر دستگاه های بدن آقا یا خانم" استاد مسلم پست مدرنیزم" می پردازیم.

درورق اظهارات قبل از مرگ جسد آمده است که این عارضه در هنگام صبح ودرمیان خواب وبیداری اتفاق افتاده است. یعنی زمانی که مشاعیر وقت میخواهد تا مانند سیستم عامل کمپیوتر خودرا برای کار مجدد راست وریست کند.که در مواقع اضطراری مانند زمانی که فرد الکل مصرف کرده باشد نیاز به زمان بیشتری است تا مریض به حالت عادی باز گردد. برای پزشک یا طبیبی که در طب عدلی کار میکند هیچ ادعای در چنین وضعیتی قابل قبول بوده نمی تواند. واین نمی تواند علت مرگ باشد. برای بررسی دقیق تر باید محتویات معده مورد آزمایش قرار بگیرد.

مشخصات معده:

محتویات معده پس از آزمایش های مختلف به سختی مشخص گردید. که عبارت بود از: دانه های لوبیای که خوب جویده نشده بودند، مقدارزیادی نشایسته ی پاکستانی جعلی که احتمالا مربوط به برنج بوده است،دونوع پروتین که موجودیت تخم مرغ را در معده اثبات می کند ولایه ی نازکی ار نیکوتین وچربی دلمه شده در جوارهای معده. مسوولین آزمایشگاه احتمال ترکیب شدن این مواد را با نوعی الکل نیز رد نمی کنند. همچنین گزارش تکمیلی آزمایشگاه نشان می دهد که پس از خوردن غذا فشار زیادی بالای معده مریض آورده شده که بر اساس کشفیات علمی موجود احتمال دارد این فشار ها به اثر خنده یا گریه مسلسل بوجود آمده باشد. همچنین وضعیت عمومی معده نشان می دهد که مریض عادت به تیز خوری وعدم جوش کافی غذا را داشته است وهمین کشف این احتمال را تقویت می بخشد که درد های موضعی معده بطور مداوم در مریض وجود داشته است.

در ادامه تشریح جسد با کمال تعجب مشخص گردید که فاصله ی قلب و معده مریض به طور تعجب آمیزی اندک وحتا ناچیز است. واز جانب دیگر موجودیت ترکیب های تازه ای از مواد کیمیاوی در شریان های قلبی وعروقی مریض حاکی ازین امر است که مریض بار ها تلاش کرده است تا با رجوع غیر نخاءی به قلب از درد معده نجات پیدا کند. در حالی که در وضعیت عادی پیام های ازین دست مستقیما باید به مغز رسانده شود.

مجموعه این تحقیق ثابت می کند که آنچه به صورت مستقیم در مرگ جناب" استاد مسلم پست مدرنیزم" نقش اساسی داشته است عدم آگاهی از چگونه گی کاربرد دستگاه های بدن، پرخوری وتحریک بی رویه قلب برای تداوی معده بوده است.

 

بخش دوم/ بررسی ادبی متن

 

ژاک دریدا پیشنهاد می کند که برای ساخت شکنی یک متن ابتدا با ید سراغ چیز های رفت که نگارنده سعی کرده آن را در متن پنهان کند. این از ظرفیت های باالقوه نوشتار است که به نگارنده امکان پنهان کردن عمدی چیز های را با استفاده از بازی های زبانی می دهد. در هر صورت مشخص کردن نقاط مرکزی متن یا همان مرکز های متن، زمینه را برای یک ساخت شکنی موفق مهیا می سازد.

ازین لحاظ آنچه که در ابتدا نویسنده محترم روزنامه پیمان سعی کرده آن را پنهان کرده واز جانب دیگر موجودیت آن را بدیهی جلوه دهد میزان دانش نگارنده پیرامون موضوع مورد بحث است. در کل مطلب تک گویه ها و شعار های نگارنده پیرامون مقوله پست مدرن با این پیش فرض نگاشته شده اند که مخاطب باور کند نویسنده به طور آفاقی بر آنچه در باره اش می نویسد اشراف کامل دارد و به همین دلیل میتواند این گونه ساده با آن به بازی بپردازد. نگارنده ابتدا سعی می کند تا فضای ذهنی را که برای جادادن مقوله پست مدرن به آن اختصاص داده است طبیعی جلوه دهد. بدیهی ست که بهترین شیوه برای اثبات عادی بودن این بحث این است که سناریو را از یک مصاحبه تلویزیونی آغاز کنیم که: در یک روز عادی مجری یک تلویزیون از فرد دیگری به ساده گی تمام در مورد مبحثی پرس وجو می کند که دانش آموختگان این ملک نیز در حد واژه چیزی از آن سردرنمی آورند. وقتی فضا در ذهن مخاطب عادی طبیعی جلوه داده شد بدیهی ست که میتوان هرچیز بی ربطی را در آن جاداد.

تازه درین قسمت است که نگارنده متوجه خطیر بودن اوضاع می شود.صحبت در مورد مقوله پست مدرن نیاز به آشنایی نگارنده با تیوری ها وخواستگاه های این نحله فکری دارد. چیزی که ظاهرا دست یافتن به آن برای نگارنده پیمان ممکن نبوده است. به همین دلیل مطلبی که ابتدا با نثری جدی و خاطره گونه آغاز شده بود تبدیل به نوشته ای با نثری طنزی و هجوی می شود. نگارنده متوجه می شود که تنها راه مطرح کردن فهم قصیر و درک ابتدایی اش از آنچه به نام تیوری پست مدرن مطرح است، با شوخی مطرح کردن آن است.

واما می رسیم به زمانی که جناب " استاد مسلم پست مدرنیزم" باید شعر بخواند.

پرانتز

زمانی مهدی سهیلی که تازه دوکان ادبیاتش را با کمک رژیم وقت وفصیل های ادبیات کلاسیک آن دوره ایران در تهران گشوده بود وبا بودجه وزارت فرهنگ آن دوره که هدف اش علم کردن شاعرانی الاف و بی مایه وچاپلوس در تقابل با جریان فراگیر شاعران نوگرایی همچون نیما وفروغ وشاملو وسهراب و...بود، اقدام به چاپ خزعبلاتش با تیراژی سرسام آور می نمود؛ در مقدمه یکی از کتاب هایش ادعا کرد که سرودن شعر سپید وبی وزن کاری سهل وساده است. او برای اثبات این حرفش حدود 20 شعر را در مقاله اش آورده بود که نیمی از آن شعر ها از شاعران سپید سرا ونیم دیگر را خودش با همان حال وهوا سروده بود و از مخاطب میخواست که تشخیص بدهد کدام شعر هارا خودش سروده است. بزرگان شعر پیشرو آن دوره ایران همچون احمد شاملو که در چندین جبهه در گیر جدال با کسانی بود که نان و آبروی چندین ساله  شان با مطرح شدن دیدگاه های شاگردان نیما به مخاطره افتاده و در بعضی موارد مسخره شده بودند هیچ توجهی به چرندیات سهیلی نکردند . اما نظری اجمالی بر نقد ها وتیوری های مطرح شده پس از دهه چهل که بخش عمده آن به تشریح فضا و موقعیت تازه وبی سابقه شعریت در آثار شاگردان نیما اختصاص داشت به خوبی نشان می دهد که کسانی مانند مهدی سهیلی وتوللی ومشیری و... با آن رومانتیسیم مریض و سطحی شان سواد وصلاحیت پرداختن به شعر آن دوره را نداشتند. به همین دلیل حتا در خور پاسخ نیز نبودند. چه گذر زمان وهمه گانی شدن دیدگاه های تازه شرایطی را بار آورد که حتا خود همین جنابات همچون سهیلی و... به این گونه سرایش روی اوردند. هرچند سطحی و بی مایه.

این پرانتز را به این دلیل گشودم که شیوه نگارنده روزنامه پیمان نیز در ساختن شعری برای شخصیتی فرضی( استاد مسلم پست مدرنیزم) ازین دست است. شعربا استفاده از تکه های تحریف شده  از شعر های یک تعداد شاعرانی ساخته شده است که درین چند سال اخیر سعی دارند فضا وذهنیت شاعرانه موجود ورسمی در کشور را وارد عرصه ی جریان شعر تجربی و شعر زبان نمایند. برای این افراد فاش کردن تخیل اجاره یی دست چندم ، عاطفه ی لوس وسطحی و سازو کار محتوایی وزبانی متحجر تب فراگیر غزل باره گان امروز به مثابه اولین گام برای ساختن پیشزمینه های لازم برای ورود به دوره ی تازه وپویا از شعر است.

افغانستان به دلیل چند فرهنگی بودن وچند زبانی بودن ظرفیت های بالقوه ای برای آزاد سازی حاشیه های سرکوب شده ادبیات دارد. برای شاعران این مرزوبوم بیشتر از ایرانی های فارسی زبان زمینه کار وآفرینش در حوزه لحن ها، گویش ها، وخاصیت های متفاوت فرهنگی وجامعه شناختی  میسر است. اتفاق عمده ای که مارا همچون امریکای دهه 60 به روح پست مدرنیته ی ادبی نزدیک می سازد هنجار گریزی ،نظم ناپذیری ذاتی ومقاومت در برابر قدرت های متمرکز و مطلقه ا ست که در روح اکثریت خرده فرهنگ ها درین کشور وجود دارد. مجموعه این خاصیت ها زمینه های بالقوه ای را برای ایجاد نوعی فضا وگستره آزاد و خالی از رسمیت ادبی بوجود میاورد.  

آنچه در ابتدای امر هویت نکته نظر های مانند نوشته یاد شده در روزنامه پیمان را مغشوش و بی ربط می کند این مسله است که تا هنوز هیچ سازوکار و پیشنهاد مطرح شده دقیقی پیرامون پست مدرن حداقل به اندازه ای که قابل بحث باشد در افغانستان بوجود نیامده است. من به عنوان نگارنده این سطوروبه عنوان کسی  که بیشتر از 10 سال است بطور اختصاصی تمام تحقیقاتم را به اندیشه،هنر وادبیات پست مدرن اختصاص داده و درین زمینه تجربیاتی را نیز انجام داده ام هنوز در انتظار خلق آثاری هستم که بتواند حداقل جواز ورود مارا به عرصه اندیشه وادبیات پست مدرن فراهم آورد. در حال حاضرما بیشتر نیاز مند جداشدن از پوسته های کاذبی همچون رسمیت ادبی وجریان های بیمایه ی تابع آن هستیم که درین چند سال بدون مطرح کردن یک نکته اساسی برای یک تحول ادبی، بیشتر مشغول تفاخر، معامله گری و عجز ولابه ء عاشقانه هستند. جریان های که طی این 5 یا 6 سال سعی کردند خلای موجود در ادبیات مارا پرکنند متاسفانه درتقابل با حوزه کل زبان وادبیات فارسی و تجربه های انجام شده  درین حوزه حتا به مشکل می تواند تقلیدی خوب از جریان های باشد که درایران نخ نما شده ند. ادعای خلق آثاری در زمینه های غزل پست مدرن، غزل فرم، شعر گفتار،شعر حجم و...بیشتر به فکاهه های بی مزه می ماند که شباهت زیادی به تبلیغ ساجق های اورال بی ترکی برای جنگ زده گان هلمند دارد.

مثال دقیق برای این مسله تب وتاب های ست که درین اواخر به نام غزل جدید یا نیوکلاسیک و... نام گرفته است. نگاهی اجمالی به این جریان در میان شاعران افغانستانی نشان می دهد که کمتر نمونه موفقی از غزل های مد روز می توان یافت که بر اساس یک اصل ایرانی نوشته نشده باشد. جریان غزل جدید در ایران موازی با ثانیه ها دچار تحول می شود . نگاهی به عدد کتاب های چاپ شده یک سال در زمینه غزل در ایران به خوبی نشان می دهد که همه گانی شدن این جریان  هرچند که در مواردی معدود پیشنهاد های تازه ای را نیز به همراه داشته است اما کل این جریان که مورد حمایت رژیم آن کشور هم است با تمام بوق وکرنای تبلیغاتی اش رجعت دوباره به دایره بسته ریتم های تکراری و کلیشه شده ادبیات موروثی ست.

حالا ازین منظر نگاهی بیاندازیم به انچه که از مجموعه این تب وتاب ها به مارسیده است. با این تحلیل ما حتا نمی توانیم جایگاه خودرا درجریانی پیدا کنیم که جز جریان های انحرافی ادبیات فارسی ست. چه رسد به این که ادعای پیشنهاد تازه کنیم.

ما برای ایجاد یک تحول ادبی واقعی نیازمند خوانش انتقادی  آثار ومتونی هستیم که ملکه ذهن وزبان مان شده و مارا در مرحله لذتی مازوخیستی از خوانش آنها میخکوب کرده است. ما گریزی نداریم از بررسی شک مدارانه پرونده بیدل وبیدل خوانی.ما گریزی نداریم از بررسی غیر مومنانه مولانا، فردوسی،جامی و... ما هیچ گریزی نداریم از ویران کردن ساخت های از پیش تعیین شده ادبی، ما بدون خوانش انتقادی وبی رحمانه واصف باختری، خلیل الله خلیلی، پرتو نادری، خالده فروغ، کاظم کاظمی ،رهنورد زریاب و... نمی توانیم ادبیات وادبیت دوره خودرا مشخص کنیم . واگن های قطاری که مارا به امروز خود ما می رساند، خود ما هستیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 17:14  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام

موسیقی من برای فلم " هیس" ساخته سید فهیم هاشمی به عنوان بهترین موسیقی متن فلم در دومین جشنواره فلم های بلند تلویزیون طلوع  انتخاب گردید. امسال ۳۵ فلم درین جشنواره اشتراک داشتند.

سال گذشته نیز موسیقی متنی را که برای فلم " سه نقطه" به کارگردانی رویا سادات ساخته بودم در همین جشنواره به عنوان بهترین موسیقی متن فلم از جانب کمیته داوران شناخته شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 22:31  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام!

با دوشعر تازه برگشتم

 

 

مرگ عمومی

 

 

 

 

 

دهان های تیره از های های شبی تاریک

برگُرده های ازهای های جبراییل

برجبراییل ازدشتی برگُرده های های تر

 

چه خوابناک تصور شبی بربالین کرمی که می لولد

 

ومی لولد تر ازآن

زمین ،عکس نشسته ی خلطی

وما از هم چه خوب تا شمارش بعدی

تا مرگ چه خوب

وچه از خوب تر شبی بربالین تر

 

ما وما درخیابان درازی

کنار همین خواب

از دل دریدهء صبحی

نمی رسد از بس رفته ایم

حدقه های تا کجا نازنینی بوده ایم

از گشاده شده ایم

ورفته ایم از بس تا

دست های مان پرگار های شکفته ی سردی

درمیان  می ماند این حدقه های نازنینیم

 

جنین ها از عکس ها فرو نمی افتند

 

بر بالین کسی هیچ جنین مقدسی میان دوشیار سرخ

هیچ اتفاق خاصی

از بس می افتد نمی افتد

                                 افتاد

...

ما چوپان راز های مان شده تا حالا

از خواب برنمی خیزد این راز سربه مُهر

فقط می افتد

بر دهان های تیره

از های های شبی تاریک

در میگذریم بربلندای اسپی ازچوبی نر

می نشینیم بر پستان های خون آلود

 

بر شناسنامه ها مان

عکس گوره خری

بی فعل

 بی کودک

 بی جغرافیا

 شده ایم از بس نشد تا برگردیم دیگر برما  میگردد

انگشت برهنه شب

در ما فرو میرود از شرم که نیست انگشت دیگر

                                                           فروتر

یک جفت چکمه گل آلود

جای چشمهای کودکی

میگذاریم تا خوب فرو رود برپستان های

دقیقن می نشینیم تا اسپی از چوبی نر

دقیقن تا آخر جمله

دقیقن تا آخر

درما فرومی رویم

 

شناسنامه نوعی کارخانهء خراسگری ست

 

تجزیه میشود میان بوسه هاو خاطره ها

شعر هم چیز خوبی ست

مثل تمام نشانه های جنسی دیگر

ودر حلقوم، خبرهای تازه ای

 کوفی عنان

بوی الکُل صنعتی می دهد

می دهد تا فلسطین

 نوعی جوراب بویناک

نوعی خبر بعد از مرگ

هیچ مردی بر بالین مردی باشد

تا در های های شبی تیره نخوابیده است

از مرگی اینچنین نمی میرد

نمی میریم

 

..............................................................

 

تمام روز روی پای که نمی ایستم

تا خواب های ایستاده ی خوبی

از اول ازتو

بیشمار در عکس های زنی

که در بیضه های دیگر خواب های ایستاده بزرگ تری

میگذرد از میان وازبیشمار از اول

وحالا تمام تر از ایستاده تر

من در عکس های شبیه زنی

خواب های خوب می شوم

از دره می افتم بردامان

که بیشمار دربیضه های دیگر

تمام تر

 

چه حس خوبی

با بیضه های پُر از میان شهر های پُراز بیضهء پُرمادرو معشوقه پُراز میان

که تو باشی که عاشقت باشد که میگذری ازبدون

از بیضه پُرعاشق ات باشند از همه

تنها تومیگذری ازشهر

 

وبه نوعی ضمنن خواهش از تو ازتو

وگرنه از تو که گذشته ست

فرقی نمی کند

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 11:14  توسط مسعود حسن زاده  | 

 

بودا ازسنگ بود

که دربامیان از خاک برآمد

که خاک

چشم های بهتری شاید

که چشم های بادامی تری

دختری که بودا بود

درمسیر باد های جنوب

وروح نامشروط دختربازها

درتمام سال

سال بدی پرسه میزد.

تن مشروط به تریاک

              به تفنگ

              به جلق تاریخ

بر آبراه نازکی

 درچند کیلومتری، با         زی

                        بازی میکرد.

ترانه ای قومی

برای بودا!

بستر آغشته ی خاک 

به نفس های که

بودا شاید گریه کرده بود.

که دختربازها

همه باکره بر هفتادساله گی شریعت

بچه های شان را از یاد تاریخ برده بودند.

وبودا دیگر ازخاک هم نبود.

رادیوها میگویند:

درمغاره های کوه بودا

سگ های ولگرد ذن نشسته اند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 9:20  توسط مسعود حسن زاده  | 

کابل از چپ شد





پدرم استغفرالله کمونیست بود
که خواب یک ماهی سرخ را
انقلاب کرده بودند درحوالی 63
درست کنار کتابفروشی بیهقی
سه مسجد دیگر هم برنره آفتاب
شمشیر های آخته ی ابومسلمی ها
عربی میخوابیدند ماهیان سرخ خواب های
که پدرها یااستغفرالله کمونیست
ویا نیست بودند.
ووقتی پدرم دوبار کمونیست بود
دعای شبش بلندتر به گوش آویزانش کرده بودند
وکرده بودند.
ومادرم میگفت
"پدرم نیست بوده"
تا اینکه مهربرپیشانی
مهردار شدو چکش کوپی کشی اش را
کنار همان سه مسجد دیگرهم!
به دار آویخته شدند.
حالا تمام ماهیان سرخ خواب های ابومسلمی ها هم نیست شدند.
تاکابل از چپ شد
تا جمهوری از کف پای ملاعمر پرید
وپدرها باردیگر
برگرسنه گی کمونیست شدند
+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 9:13  توسط مسعود حسن زاده  | 

 

موسیقی من برای فیلم "۳نقطه..." رویا سادات

جایزه بهترین موسیقی متن را از جشنواره فلم های بلند طلوع گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 16:17  توسط مسعود حسن زاده  | 

گزارش


جنازه های یخ بسته
درحوالی شن باد های 47+ درجه
هلمندآغاز ی نو
برای آرامشی تاکتیکی
اینجا رادیو صدای آزادی ست
وشما به خلاصه جهان
وجهان،
به خلاصه خودش
میرسد از بس نمیرسد این ...

به اثر انفجار یک ماین کنار جاده
سه پرنده رهگذر
گیج شدند درگرمای +47
هلمند آغازی نو
برای قشونی شاعرانه
برای رسواترین ترانه ی قومی
که محکم ترین میخ های کرسی ریاست جمهوری را
درگرمای 47+ هلمند میشود

این روزها
کوچی ها
خواب های عجیبی
آمدند تا پوتین های خوب
پوتین های نازنین
درخواب بچه کوچی ها اما
شن باد های جنازه های یخ بسته هم
تروریست شدند.
اینجا رادیو صدای آزادی ست
وشما به ادامه خلاصه اخبار جهان
به ادمه خلاصه جهان
درگرمای 47+ درجه ی هلمند
گوش می دهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 10:31  توسط مسعود حسن زاده  | 

شاعر کلاغ ها مُرد!

 

این نبشته ادی دینی ست به یک انسان خوب وهنرمندی انقلابی

 

اجازه بدهید بدون رعایت حال تان و بدون درک سخافت این خبر بد، به ساده گی تمام بنویسم:

 

علی رضا اسپهبد مُرد!

 

 

 

سال 1382 تمام جسارتم راجمع کرده وروی شماره گیر تلفن اتاق شماره 15 مسافر خانه نوید درسرک ناصرخسروتهران، شماره 9 عددی منزل مردی را گرفتم که 10 سال گذشته را با چند بریده روزنامه از نوشته هایش ، کپی های بد کیفیت از طرح ها وکاریکاتور هایش، نشان شصتش در کتاب جمعه درکنار شاملو وچند پوستر بی کیفیت از نقاشی هایش زنده گی کرده بودم.

وبعد بارها وبار ها زمانی که ایران بودم به دیدنش میرفتم و او با بزرگواری تمام مرا می پذیرفت وگاهی با دستان کوتاه ومصممش برایم قهوه جور میکرد.

روزی عکس های از قضیه توفان شن در... زا به من نشان داد وتوضیح نمود که چگونه رژیم دست به جعل کاری این واقعه دررسانه ها زده است.

او فوق العاده رادیکال بود. وپس از 16 سال خانه نشینی همچنان مصمم و پابرجا بر اعتقاداتش مانده بود.

نمیخواهم در مورد زنده گی نامه یا کارهایش بنویسم که نویسنده گان برادر ما(ایرانی های عزیز) زیاد نوشته اند درین رابطه/ اما به راستی اینهمه همهمه ی بعد از مرگ اسپهبد چه توجیهی میتواند داشته یاشد. کجا بودند این آقایان نویسنده وروشنفکر تا درهنگام حیاتش در مورد هنرمندی بنویسند که بیش از 16 سال دروطن خودش زیر نظر ساواکی های رژیم آخوندی ایران به دیدار دوستانش میرفت وحتا یک بار هم نتوانست نمایشگاه برگذار نماید.

...............   ..   .
یادش گرامی...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 15:34  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام!

با شعرتازه ای از نسل جدیدی از کارهایم آمدم... شعر بیانیه جز کارهای ست که اگرامکانش بود تا اوایل سال نو درقالب مجموعه ای بنام "مانیفست" به جاپ خواهد رسید. بخوانید، نظر بدهید، من به شخصه بیشتر منتظر رویکرد های انتقادی تر هستم.

 

این روز ها با هرکه دوست میشوم

گمان میکنم آنقدر دوست بوده ایم که

زمان خیانت فرارسیده است.

                             نصرت رحمانی

 

بیانیه

 

منحنی وار برگرد شب میگردم

که کابوس های دیگر

می گردم تا

نگردم...

عادت کرده ام

که عادت کنم

من به تنهایی ی مشت های گره کردهء استالین

به زبان ملی

درخود عادت کرده ام

عادت کرده ام که خوب باشم

حتا با ناخن های بلند

 وازترس

به تمامی حفره های آسمان

                ستاره بگویم

این روزها

درهیچ روزنامه ای

که خوانده شده ام

حتا نمی گنجم

ازبس

 ازسبیل های دمکراتم

ناتو برآمده است تا کشیک بعدی  خواب راحت تری

 

دربرلین آوازه است

خدا درافغانستان به کسی میخندد که

تلویزیون ها درکشاله ی رانش

افغانی ترین ترانه را یافته اند.

الحق که مردانگی!

 

این روز ها

نیاز شدیدی

همچون کارمل به نجیب

که آشتی ملی نیاز مبرمی به دندان های تمیز دارد

به همین دلیل

 درپستوهای پارلمان

کنار خجالتی قراردادی

همه صف کشیده است

همه فریاد میزند

همه خواب می بیند که

تره کی دریک روزگرم

هرگزاستغفار نکرد

 

گلوله های بیشتربهاری

برای قلب های تروریست

راستی!

ملاعمر با ناتو چه ارتباط عجیبی

که این همه گلوله های نازنین

درقلب های بچه تروریست ها هم

باید پشتون باشند

تا دریک روز گرم دیگر

دمکراسی به فریاد شان

                        برسد.

بهار

وقت خوبیست

برای تکه تکه شدن

به افتخار صدور موشک های تازه به جنوب

با جلیقه ی اجاره ای

درست درفاصله ده متری

بدون تکبیر هم آمرزیده خواهم شد

هووووووووووووووووووووووووووووووووو

بمممممممممممممممممممممممممممممممممب!

 

گرداگرد شب میگردم

تا نگردم

ناخن هایم را که خواب دیده بودی

می کشم

اینجا شیلی نیست

اینجا،

هیچ جا نیست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 13:30  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام!

امروز ۱۸ دلو بود......... روز خوبی بود............................................نه شبیه روزهای دیگر بود.................من با بازی تکراری تقویم میانه ی خوبی ندارم............... بپرس با چی میانه ی خوبی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ....................شاید بعضی ها....متوجه شده باشند..................بعضی ها هنوز نفهمیدند. .... مهم نیست.

ساده بنویسم:

روز تولدم را ازجانب همه ی دوستان ودشمنان به خودم تبریک میگویم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 18:33  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام!
بعد از مدتها با ترجمه شعری از باری بالارد آمدم. پوزش از تاخیر طولانی وتشکر از همه ی دوستانی که حتا طی این مدت هم همواره به صفحه من مراجعه کردند ووادارم کردند بازهم بنویسم. به زودی نوشته های تازه ای خواهم داشت.






باری بالارد
قطار ۳ صبح


بعضی اوقات گمان نمی کنیم
پررویی یک درب آهنی زنگ زده
وتیره گی واضح راه های پلکانی
با تمام نا به هنگامی روحی رنگ پریده
متغیر است.
مانند یک قطار کج واگن دار
که درساعت ۳ صبح
عبور میکند.
(وشما می دانید. این قطار مستقیمن به سمت چیزی نمیرود.
همان که وجدانش همچنان لذت میبرد
از نمای اتاق خواب
با متضادی از خواب)
فراورده ی ذهن!

خاطرات قدیمی
واقعیت شروعی دوباره
ولواینکه مهمل کاری های قدیمی او
همچون لاشه ای درسرک
وفردا کوهی از دروازه ها گشوده خواهند شد
وهمه جا بسته میشود
درحالیکه تو
با آیینه ای غبار گرفته صبح
روبرو میشوی
وآن را با دست تازه ات
خشک میکنی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 10:59  توسط مسعود حسن زاده  | 

سلام دوستان!

با لاخره مجموعه شعری را که چند هفته قبل درموردش برایتان نوشته بودم از چاپ برآمد.

 

"امضا محفوظ" اولین مجموعه شعر هایم است که در۷۵ صفحه توسط خانه ادبیات جوان درهرات به چاپ رسیده است. این گزینه سه دوره متفاوت وشاید هم متناقض از کارهایم را درخود دارد.ده شعر آخر کتاب مربوط به موقعیتی ست که درحال حاضر به آن به عنوان شعریت اعتقاد دارم. درآخر کتاب هم ترجمه انگلیسی ده شعر گنجانده شده است که کار خانم زبیده اکبراست. دوستانی که کتاب به دست شان رسیده می توانند نقدونظرات شان را درهمین وب بگذارند. وآنهایی که تا هنوز کتاب را ندیده اند درصورتی که تمایل دارند بنویسند  چگونه برای شان بفرستم.

یک رمان. یک شعر بلند.خوانش تجربی ده شاعر معاصر افغان ومجموعه یادداشت سیاسی را روی دست دارم که اگر عمرو امکاناتی بود بزودی به قول هراتی ها خواهم چاپید.   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 22:14  توسط مسعود حسن زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر